✍️✍️✍️📌خــــــوب یادم هست که همۀ این ماجراها چطور شروع شد؛ یکی از همکاران روزنامهنگارم درست قبل از…
انتشار: 2026/08/11 16:50 UTCدریافت: 2026/08/16 03:30 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/16 03:30 UTC
✍️✍️✍️📌خــــــوب یادم هست که همۀ این ماجراها چطور شروع شد؛ یکی از همکاران روزنامهنگارم درست قبل از آنکه بازنشسته شود، در نیمه سپتامبر ۱۹۸۹ از مرز اتریش-مجارستان برگشت و در حالی که از شدت هیجان اشک میریخت برایمان تعریف کرد که «مردم آلمان شرقی دارن هزار تا هزار تا از مرز رد میشن، فکر نمیکردم تا زندهام همچین منظرهای رو به چشم ببینم». من هم فکر نمیکردم.📌 در ایــــــن گوشه دنیا آدم را همین جور بار میآورند، جوری که خیال کنی تغییر غیرممکن است. جوری بارت میآورند که از تغییر بترسی، که وقتی عاقبت اولین نشانههای تغییر آشکار شد، به آنها بدگمان باشی، از آنها بترسی، چون همیشه دیدهای که هر تغییری فقط وضع را بدتر کرده. یادم میآید اولین واکنش خود من به خبرهای تازه همکارم، البته بعد از خوشحالی، ترس بود، انگار زلزله شده باشد. به شدت دلم میخواست فروپاشی رژیم سابق را ببینم اما به همان شدت هم زمین زیر پایم داشت میلرزید. دنیایی که در آن بودم، دنیایی که خیال میکردم ابدی استوار و مستحکم است، ناگهان داشت فرو میریخت...📘 کمونیسم رفت ما ماندیم و حتی خندیدیم | اسلاونکا دراکولیچ | ترجمه: رویا رضوانی#شعرومتن✨ @AR_NOSRATI

