هستهی تلخ قسمت پنجم بر اساس واقعیت آزادی، آنطور که در ذهن من ساخته شده بود، بوی رهایی نمیداد. وق…
انتشار: 2026/06/18 20:17 UTC
هستهی تلخ قسمت پنجم بر اساس واقعیت آزادی، آنطور که در ذهن من ساخته شده بود، بوی رهایی نمیداد. وقتی از زندان بیرون آمدیم، نه کسی چشمبهراهمان بود، نه آغوشی برای برگشتن داشتیم. من مانده بودم و علی، با تنهایی خسته، استخوانهایی کوفته، و ذهنی که هنوز از صدای درهای آهنی زندان خالی نشده بود. آدرسی در دست داشتیم و امیدی کمرمق در دل؛ امیدی که میگفت شاید هنوز چیزی از خانه باقی مانده باشد. آدرس ما را به جوادیه رساند؛ به کوچهای شلوغ، خسته و خاکگرفته. خانهای که قرار بود مأمن ما باشد، در اصل مغازهای قدیمی بود که بیشتر به پناهگاهی موقت شباهت داشت تا خانه. شیشههای ویترین را با روزنامه پوشانده بودند؛ چنانکه از بیرون چیزی دیده نمیشد، و از درون هم انگار دیگر میلی به دیدن بیرون نبود. در را که باز کردیم، بوی ماندگی، نم و هوای خفه مانده در فضا پیچیده بود. دیوارها ترکخورده و گچی بودند، زمین با موکتی کهنه پوشیده شده بود، و در تمام آن فضا چیزی که بیشتر از هر چیز به چشم میآمد، فقر بود؛ فقری که نه فقط در وسایل، که در نفسِ دیوارها هم نشسته بود. نه حمامی بود، نه آشپزخانهای درستوحسابی. فقط در انتهای مغازه، دری به حیاط کوچکی باز میشد که یک توالت در گوشهاش قرار داشت. کنار دیوار، یک والور قدیمی و یک کپسول گاز گذاشته بودند، و همانها تمام اسباب زندگی شده بود. من همانجا، میان آن دیوارهای گرفته، ایستادم و با خودم فکر کردم چطور ممکن است یک خانواده، از آن همه فراز و فرود، حالا به چنین جایی رسیده باشد. هنوز خستگی راه از تنم درنرفته بود که چشمم به خواهرهایم افتاد؛ صدیق و کبرا. چهرههایشان تغییر کرده بود. نه فقط از نظر ظاهر، که از درون. صورتها لاغرتر شده بود، نگاهها خستهتر، و لبخندها اگر هم بود، دیگر رنگی از زندگی نداشت. با خودم گفتم لابد این هم از فشار این سالهاست؛ از آوارِ اتفاقهایی که یکییکی روی سرمان خراب شده بود. دلم نمیخواست زود قضاوت کنم. دلم میخواست باور کنم هنوز چیزی از گذشته در آنها زنده مانده است. مادر اما حال دیگری داشت. از همان لحظهای که دیدمش، چیزی در رفتار او ذهنم را درگیر کرد. چشمهایش بیقرار بود، دستهایش آرام نداشت، و انگار حواسش جایی غیر از این اتاق میچرخید. اول سعی کردم به حساب خستگی، فشار زندگی و غصههای پشتِ هم بگذارم. مگر کم دیده بود؟ مگر کم کشیده بود؟ اما هرچه بیشتر نگاهش میکردم، حس مبهمی که تهِ دلم نشسته بود، جان میگرفت. چیزی در حالت چهرهاش، در بیتابیِ پنهانیاش، برای من غریبه نبود. من این نشانهها را میشناختم. با آنها بزرگ شده بودم. هنوز چیزی نگفته بودم. فقط نگاه میکردم. مادر سعی داشت مثل همیشه رفتار کند، با ما حرف بزند، جا برای نشستن باز کند، چیزی بپرسد، چیزی بگوید؛ اما میان همهی اینها، لرزش پنهانی در رفتار او بود که از چشم من دور نمیماند. انگار درونش آشوبی جریان داشت که نمیتوانست پنهانش کند. همانجا بود که برای اولین بار، ترسی سرد از دلم گذشت. ترسی که دلم نمیخواست نامش را بدانم. در همین رفتوآمدِ نگاهها و سکوتها بود که مردی وارد شد. بیتکلف، اما آرام. او «صفر» بود؛ دوست قدیمی پدر. مردی که در آن روزهای سخت، سقفی برای خانوادهام فراهم کرده بود. حضورش در آن خانه، دستکم در نگاه اول، بوی مزاحمت نمیداد؛ بیشتر شبیه کسی بود که در تنگنای زندگی، دستی گرفته و باری از دوش خانواده برداشته است. با مادر و خواهرها آشنا بود، و رفتارش طوری بود که میشد فهمید در این مدت، بیرفتوآمد نبوده است. وقتی وارد شد، با من و علی خوشوبش کرد، احوالمان را پرسید و از رنج زندان گفت؛ از اینکه خبرمان را شنیده، از اینکه دلش برای پدر سوخته، از اینکه دنیا نامردتر از آنیست که آدم فکر میکند. من با دقت نگاهش میکردم. در صدایش نرمی بود، در رفتارش نوعی دلسوزی، و در وضعیت آن روزِ ما، همین هم غنیمت بود. برای خانوادهای که زیر بار هزار گرفتاری خم شده بود، داشتن کسی که لااقل درِ این مغازه را به رویشان باز گذاشته باشد، کمچیز نبود. اما با همهی اینها، ذهن من جای دیگری درگیر بود. نگاهم مدام سمت مادر برمیگشت. حرف میزد، مینشست، بلند میشد، چیزی جابهجا میکرد، و باز همان بیقراری. من نشانهها را کنار هم میگذاشتم و هر بار بیشتر از قبل به یک نتیجه نزدیک میشدم؛ نتیجهای که از ترسش دلم میخواست اشتباه باشد. بارها خواستم از خودش بپرسم. بارها خواستم بگویم: «مادر، چیزی هست که باید بدانم؟» اما نتوانستم. بعضی سؤالها آنقدر سنگیناند که آدم از ترس جوابشان، زبانش را گاز میگیرد.

