هستهی تلخقسمت ششمبر اساس واقعيت هنوز چند دقیقهای از ورود «صفر» نگذشته بود که فضای سنگین اتاق، سنگ…
انتشار: 2026/06/23 19:28 UTC
هستهی تلخقسمت ششمبر اساس واقعيت هنوز چند دقیقهای از ورود «صفر» نگذشته بود که فضای سنگین اتاق، سنگینتر شد. او بدون کوچکترین تکلفی، دست در جیب برد و ابزارِ شومِ زندگیاش را روی موکت پهن کرد؛ چند زرورقِ چروکیده، کمی کاغذ، فندک و چند نخ سیگار. من مبهوت ماندم. درست است که در «مهمانخانه»ی پدر، بارها او را در حال مصرف دیده بودم، اما آنجا قصه فرق میکرد؛ آنجا، قلمروِ پدر بود و او پادشاهِ آن زیرزمین. اما اینجا؟ در حضورِ مادر و خواهرهایم؟ دیدنِ این صحنه، مثلِ پتکی بر سرم کوبیده شد. نفسم در سینه حبس شده بود. هنوز غبارِ زندان از روی شانههایم نرفته بود که باید شاهدِ این فروپاشی در خانهی خودم میبودم. در همین افکارِ آشفته غرق بودم که صفر، با اشارتی که هیچ شباهتی به تعارف نداشت، سرش را به سمت مادر چرخاند. دعوتی بود که نه میشد رد کرد و نه میشد نادیده گرفت. مادر، برای لحظهای کوتاه، نگاهش به من و علی گره خورد. در آن چشمانِ خسته، شرم و استیصالی موج میزد که قلبم را به درد آورد. او نتوانست مقاومت کند؛ مقابلِ صفر نشست و آن زرورقِ آلوده را در دست گرفت. دقیقا همانجا بود که پردهها کنار رفت و حقیقت، بیرحمانه عریان شد. بیقراریِ مادر دیگر نیازی به تفسیر نداشت؛ همهچیز واضح بود. من اما، در درون، هنوز دیوانهوار با این حقیقت میجنگیدم. با نگاهی تند و معنادار، سر تکان دادم. میخواستم به او بفهمانم که «میبینم... میفهمم که صفر تو را به این روز انداخته.» مادر، که گویی از نگاهِ پرسشگرِ من به تنگ آمده بود، بغضش را شکست و آبِ پاکی را روی دستانِ من ریخت:«خیر نبینه بابات... او بود که مرا در دامِ این لعنتی انداخت.» سرم گیج رفت. او ادامه داد: «دیگر فرقی نمیکند. سالهاست که گرفتارِ این زهر شدهام. آنجا... در آن خانهی بزرگ، هزار تا سوراخ و سنبه بود، میشد پنهان کرد، میشد گم و گورش کرد. اما اینجا...» با وجودِ اینکه حرفهایش را باور داشتم، خشمِ فروخوردهای نسبت به صفر در رگهایم میدوید. دلم میخواست یقهاش را بگیرم و از این خانه بیرونش کنم. انگار مادر، حِسم را فهمیده باشد، سعی کرد آرامم کند:«خیر نبینند... همهچیزمان را تاراج کردند. خانهمان را ضبط کردند، زمینها ماشینها هرچه داشتیم را از ما گرفتند ، داروندارمان رفت. اگر آقا صفر نبود، چه خاکی بر سرم میگذاشتم؟ از روزی که من و خواهرانت از زندان آزاد شدیم، تمام مخارج، تمامِ بارِ زندگی، بر دوشِ او بوده.» حالا دیگر صفر، فرشتهی نجاتمان بود؟. صفر مردی میانسال بود که سالها پیش از همسرش جدا شده بود. او دختری داشت که در دانشگاه درس میخواند و به قولِ خودش، در حضورِ او حتی سیگار هم نمیکشید. یک دوگانگیِ مشمئزکننده؛ برای دخترش پدری پاکباخته بود و برای ما، ساقیای که چرخِ زندگیمان را با زهر میچرخاند. او تأمینکنندهی اصلیِ موادِ ساقیانِ چندین پارکِ بزرگ بود. حالا که دستمان از زمین و آسمان کوتاه بود، او تنها تکیهگاهمان شده بود. و این تکیهگاه، خیلی زود مرا هم در خودش حل کرد. او به من میدان داد و من، که دیگر راهی برای فرار نمیدیدم، آلوده شدم. ساعتها در پارکها پرسه میزدم. گوشههای دنج و خلوتگاهها را شناسایی میکردم تا دیگر ساقیانِ محله، مانعِ کارم نشوند. آنقدر در این کار غرق شده بودم تا اینکه، درست پس از یک سال، تصمیم گرفتم تغییرِ مسیر بدهم؛خواهر کوچکم رزا ،، استادی ماهر و ساقی تمام عیار شده بود ، در فیلتر سیگار مواد جاساز میکرد، و زیرکانه به مشتریهاش نزدیک میشد، و طوری به آنها سیگار میداد که رهگذران می پنداشتند او فرزند آن معتاد است ،من دیگر مثل بقیه اعضای خانواده غرق این بلا شده بودم ، به این ترتیب اوضاع مالی ما بهتر شد، تصمیم گرفتم این خانه را عوض کنم و زندگی را به روالِ بهتری برگردانم. اما تقدیر، بازیِ دیگری برایم چیده بود. در حالی که آخرین محموله را جابهجا میکردم، در دامی افتادم که خود پهن کرده بودم. مأموران... آنها در پوششِ خریدار آمده بودند. موادِ همراهم بسیار ناچیز بود، اما آن سابقه، آن دستهای آلوده و آن مسیرِ طیشده، کار دستم داد. دستبند، سردیِ همیشگیاش را بر مچهایم نشاند. دوباره زندان. اما این بار، نه مثلِ آن تجربههایِ کودکی؛ این بار، واردِ «زندانِ بزرگسالان» شدم. جایی که بازیها دیگر کودکانه نبود و سرنوشت، با خطی سیاهتر نوشته میشد. ادامه دارد..✍ غلامرضا کاظمی اُلِحگونَّا فی تلگرام 👇t.me/arabkhane%D8%A7%D9%8F%D9%84%D9%90%D8… فی ایتا 👇eitaa.com/arabkhane

