خدمتکار یه خونه ی ویلایی بودم که صاحبش یه مرد نابینا و مهربون بود ، برعکس خانمش یه زن خوشگذرون بود…
انتشار: 2026/06/20 19:22 UTC
خدمتکار یه خونه ی ویلایی بودم که صاحبش یه مرد نابینا و مهربون بود ، برعکس خانمش یه زن خوشگذرون بود و زیاد باهام کاری نداشت ، سرم تو کار خودم بود ، اما از مدتی که اونجا بودم فهمیدم علاقه ی به شوهرش نشون نمیده و همش سرکوفت میزنه تا اینکه روزی ۱ ساعت زودتر از وقت معینم به ویلا رفتم لای در باز بود ، دیدم مرد نابینا رو مبل نشسته و روبروش خانم خونه جلوی شوهر نابیناش مرد آورده خونه و...ادامه ی داستان


