به بهانه چهارمین خودکشی در یک هفته در شهرستان دلفان:در دل شهرستان دلفان، رگههای اقتصاد بیمار ونا…
انتشار: 2026/08/06 08:29 UTCدریافت: 2026/08/07 19:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/07 19:20 UTC
به بهانه چهارمین خودکشی در یک هفته در شهرستان دلفان:در دل شهرستان دلفان، رگههای اقتصاد بیمار وناتوان، نبض زندگی را به لرزه درآورده است. اینجا شهرستانی است که ناامیدی شغلی والدین، دیوارهای خانهها را به زندانهای خاموشِ تنش و خشونت تبدیل کرده و نوجوانان را در خلأیی از معنا و آینده رها ساخته است. اما تلختر از فقر مالی، فقر عاطفی و آموزشی است؛ فقدانِ هرگونه «آموزش مهارتهای زندگی» در این شهر، نوجوانان را چون کشتیهای بدون لنگر در طوفانی از آشفتگیهای شناختی، هویتی و هیجانی رها کرده است.از منظر روانشناسی، خودکشی در نوجوانان هرگز یک «عمل آنی» نیست، بلکه اوج یک فرآیند طولانیِ «درماندگی آموختهشده» است. در دلفان، این چرخه از جایی شروع میشود که نوجوان، شکستهای مکرر اقتصادی خانواده را بهعنوان «ناتوانی ذاتی خود» درونی میکند. نظریه «باراضطراری» (Perceived Burdensomeness) در روانشناسی خودکشی، دقیقاً به این نقطه اشاره دارد: نوجوانی که میبیند حضور او هزینهای مضاعف بر خانوادهای بیدرآمد تحمیل میکند، بهتدریج خود را «باری بر دوش دیگران» میپندارد و احساس تعلقپذیری (Thwarted Belongingness) او در جامعهای که همه در تقلا برای بقا هستند، به صفر میرسد.نبودِ آموزش مهارتهای زندگی در مدارس، دانشگاه ها و خانوادههای نورآباد، ضربهی نهایی را وارد میکند. نوجوان این شهر، ابزارِ «تنظیم هیجان» را نیاموخته است؛ نمیداند با خشم، غم یا تحقیرِ اجتماعیِ ناشی از فقر چگونه مواجه شود. «مهارت حل مسئله» در این جغرافیا معنایی ندارد، چون مسئلهای (مانند بیکاری) خارج از کنترل فردی اوست، اما او راهِ «مدیریت استرس» و «تفکر جایگزین» را بلد نیست. به جای رویارویی با واقعیت، وارد «آسیبشناسی تفکر قطبی» میشود: «یا موفق میشوم یا هیچ هستم» و وقتی هیچچیز نشانهای از موفقیت نمیبیند، پوچی، تنها پاسخ ذهن اوست.شهر بدون اقتصاد یا با اقتصاد بیمار، نوجوان را از «آیندهنگری» محروم میکند. در روانشناسی رشد، نوجوانی دورهی «آزمون و خطا» و «کشف هویت شغلی» است، اما در نورآباد، الگوی شغلی والدین (بیکاری یا کارهای سختِ بینتیجه) به نوجوان میآموزد که تلاش بینتیجه است. این باور، هستهی مرکزی «افسردگی ناامیدی» (Hopelessness) را میسازد؛ قویترین پیشبینکنندهی اقدام به خودکشی که حتی از شدت افسردگی بالینی نیز فراتر میرود. نوجوان نه نقش مثبتی در خانواده دارد، نه چشماندازی در جامعه، و نه ابزاری روانشناختی برای ساختِ معنایی تازه.اما آیا راهی هست؟ بله، اما نه با وعدهی شغلیِ دستنیافتنی، نه با تصمیم های اشتباه مدیریتی و سبک های فرزندپروری سهل گیرانه و سخت گیرانه. نخستین گام، ایجاد «پناهگاههای روانشناختی» در خودِ محلههاست. حتی یک کلاس سادهی «مدیریت خشم» یا «همدلی» در یک خانهی سالم، میتواند «خودکارآمدی» نوجوان را بازیابی کند. مداخلهی روانشناختی فوری در نورآباد، نیازمند «بازتعریف موفقیت» است؛ به نوجوان باید آموخت که ارزش او به اعتبار بانکی پدرش نیست(که در سال های اخیر با کشت برخی از گیاهان ممنوعه اعتبار بانکی پدرها با شکاف طبقاتی وحشتناکی روبزو شده است) بلکه به تواناییاش در برقراری ارتباط انسانی و یافتن زیباییهای کوچکِ ماندن بستگی دارد. باید به نوجوان آموخت دست از مقایسه بردارد و عزت نفسش رل تقویت کرد. خانوادهدرمانیِ مبتنی بر کاهش تنش، پیش از هر اشتغالزایی، میتواند از بروز فاجعه جلوگیری کند.خودکشی در نورآباد، فریادِ خاموشِ نسلی است که در مکانی محبوس شدهاند که نه نان دارد و نه امید. اما نجاتِ جان یک نوجوان، پیش از آنکه نیازمند کارخانه یا کارگاه باشد، نیازمند یک «همدل» است؛ کسی که به او بگوید: «من میبینمت، میشنومت و با تو میمانم، حتی اگر فردا هیچچیز عوض نشود». ایجاد همین یک رابطهی امنِ کوچک، آغازِ تغییرِ بزرگِ مغزِ درگیرِ بحران است. ✍حسین حسینی دکتری روانشناسی@asredelfan


