به یاد معلمی که چراغِ کتاب را در دلم روشن کرد.هر کتابی که خواندم، مرا به کتابی دیگر رساند؛ اما یک ن…
انتشار: 2026/07/06 12:54 UTC
به یاد معلمی که چراغِ کتاب را در دلم روشن کرد.هر کتابی که خواندم، مرا به کتابی دیگر رساند؛ اما یک نفر بود که مرا به دنیای کتاب رساند.بعضی تأثیرها را همان روز نمیتوان فهمید؛ باید زمان بگذرد تا آدم دریابد بخش بزرگی از آنچه امروز هست، سالها پیش و بیآنکه بداند، در جانش کاشته شده و آرامآرام ریشه دوانده است. هرچه بیشتر به گذشته زندگیام نگاه میکنم، ردِّ آن ریشهها را روشنتر میان صفحههای آن میبینم؛ در کتابهایی که خواندهام، در واژههایی که آموختهام، در سطرهایی که نوشتهام و در نگاهی که به کتاب و ادبیات پیدا کردهام.وقتی از خودم میپرسم این مسیر از کجا آغاز شد، بیتردید به یک نام میرسم:#آقای_خامنهای.اگر امروز کتاب، بخشی جداییناپذیر از زندگی من است؛ اگر نوشتن به عادتی ماندگار برایم بدل شده است؛ و اگر برای انسانها، از چهرههای برجسته تا نامهای فراموششده، و برای رخدادها، روایتها و خاطرهها مینویسم، باید اعتراف کنم که بخش مهمی از این دلبستگیها را مدیون همان مردی هستم که چراغ کتاب را در دلم روشن کرد.این دلبستگی، یکشبه شکل نگرفت. با معرفیها، تقریظها و نگاه ایشان به کتاب، دریچهای تازه به رویم گشوده شد و مطالعه، آرامآرام معنایی فراتر از یک عادت پیدا کرد.هنوز به یاد دارم روزی که دستنوشته ایشان بر «دُن آرام» را خواندم؛ همان لحظه تصمیم گرفتم کتاب را پیدا کنم، بیآنکه بدانم این انتخاب ساده، آغاز مسیری بود که بهتدریج مطالعه به بخشی از زندگی روزمرهام تبدیل شد و نگاهم به کتاب را دگرگون کرد.بعدها نیز به واسطه معرفیها، تقریظها و توصیههای مطالعاتی ایشان، کتابهایی چون «دا»، «نورالدین پسر ایران»، «وقتی مهتاب گم شد»، «جنگ و صلح»، «بینوایان»، «جان شیفته»، «غرور و تعصب»، «خوشههای خشم»، «ریشهها»، «اتللو»، «کلبه عمو تام» و دهها اثر ارزشمند دیگر را خواندم. هر کتاب، دریچهای تازه پیش رویم گشود و هر معرفی، مرا به دنیایی تازه از اندیشه، ادبیات و انسانشناسی رساند. اگر آن ردپا را نمیدیدم، شاید امروز نه اینگونه کتاب میخواندم، نه اینگونه مینوشتم و نه قلم، چنین جایگاهی در زندگیام داشت.از ایشان آموختم که کتابخوانی، تنها ورق زدن کتابها نیست؛ شیوهای برای اندیشیدن و زیستن است. قلم نیز تنها برای نوشتن نیست؛ برای زنده نگه داشتن نام انسانها، ثبت لحظهها و ادای دین به خوبیهاست. اگر در این سالها برای درگذشتگان، بزرگان و انسانهای اثرگذار نوشتهام، ریشه آن را باید در همان نگاه جستوجو کرد.اگر در پایان هر نوشته، نام و نام خانوادگیام و تاریخ نگارش را ثبت میکنم، صادقانه اعتراف میکنم که این شیوه را از ایشان آموختهام و سالهاست آگاهانه همان رسم را ادامه میدهم. هیچگاه هم نخواستهام این تأثیر را پنهان کنم؛ چرا که بعضی تأثیرها، آنقدر عمیق و شریفاند که اعتراف به آنها، خود نوعی ادای دین است.فقط کتاب خواندن را از ایشان نیاموختم؛ بهتدریج فهمیدم هیچ واژهای بیدلیل در جای خود نمینشیند. بارها پیش آمده که در نوشتهها یا سخنانشان به تعبیری برخوردهام و ساعتها به معنا، دقت و ظرافت آن اندیشیدهام. گمان میکنم بخشی از وسواس امروز من در انتخاب واژهها، حاصل همان سالهای انس با کتابها، نوشتهها و سخنان ایشان باشد؛ سالهایی که آرامآرام دریافتم هر واژه، اگر درست در جای خود بنشیند، میتواند اندیشهای را روشن کند، دلی را آرام سازد یا خاطرهای را ماندگار کند.درگذشت ایشان، برای جامعه کتاب و ادبیات، ضایعهای بزرگ و جبرانناپذیر است. رفتن کسی که عمر خود را صرف ترویج فرهنگ کتابخوانی، پاسداشت زبان فارسی و انس با کتاب کرد، فقدانی است که جای خالیاش بهآسانی پُر نخواهد شد.شاید هیچگاه نتوانم حق آن همه تأثیر را ادا کنم؛ اما اگر روزی نوشتهای از من، حتی یک نفر را به خواندن کتابی، دوست داشتن واژهای یا نوشتن سطری صادقانه ترغیب کند، احساس میکنم بخشی از آن دین را به جا آوردهام و آن چراغ، راه خود را در دل دیگری ادامه داده است. مجتبی خاکسار کلاتی ۱۵ تیرماه ۱۴۰۵
