دوستی تعریف می کرد ، زمان قدیم مدرسه به ما تغذیه می دادن، یکی از چیزهایی که من عاشقش بودم بیسکویت ت…
انتشار: 2026/06/27 18:23 UTC
دوستی تعریف می کرد ، زمان قدیم مدرسه به ما تغذیه می دادن، یکی از چیزهایی که من عاشقش بودم بیسکویت تینا بود که الان دیگه نیست....وقتی مدیر مدرسه میخواست ما را تنبیه کنه ما را میفرستاد داخل انبارتغذیه و در را قفل میکرد. من از همون دقیقه اول شروع میکردم به خوردن بیسکویت تینا ... پس از خوردن کلی بیسکویت ، حدود سی تا چهل تا زیر کاپشنم پنهان میکردم .یه روز معلمم (آقای ابراهیمی) منو که هیچوقت مشق نمینوشتم داخل انبار زندانی کرد. منم آنقدر بیسکویت خوردم که دیگه حالم داشت بد میشد حدود چهل بسته از اون بیسکویت ها هم گذاشته بودم زیرکاپشنم. اون روز وقتی میخواستند تغذیه بدن منو هم صدا زدن که برم سهمیهام رو بگیرم. وقتی تغذیه ها را دادن یک بسته بیسکویت کم اومد. و به یه نفربیسکویت نرسید. منم رفتم جلو گفتم من امروز بیسکویت نمیخورم ، وقتی یکی از همکلاسی هام بیسکویت بهش نرسیده منم امروز بیسکویت نمیخوام. مدیر مدرسه اشک درچشماش جمع شده بود ، گفت خانعلی منو ببخش،که هرگز نمیدونستم تو اینقدر باگذشت و فداکاری....خلاصه بچه ها برام هورا کشیدن و دست زدن.شنیدین میگفتن دهقان فداکار ، از اون روز دیگه بچه ها و معلم ها به من میگفتن خانعلی فداکار.....نمیدونم الان وقتی بعضی از مسئولان میگن ما از محل کارمون حقوق نمیگیریم و فقط عاشق خدمت به مردمیم یادم به آن روزهای خودم میفته و اون کاپشنمو بیسکویت های تینا...😊@astaneharak


