چون که او را در خیالاتم فراوان داشتمدر اتاقم شب به شب آئینه بندان داشتمجانم ازعطر حضورش سبز بود آنط…
انتشار: 2026/08/23 15:53 UTCدریافت: 2026/08/23 16:50 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/23 16:50 UTC
چون که او را در خیالاتم فراوان داشتمدر اتاقم شب به شب آئینه بندان داشتمجانم ازعطر حضورش سبز بود آنطورکهدر دل ِ سردِ ِ زمستانم ، بهاران داشتمآمد وچشمش میان چشم هایم جا گرفترفتو بعداز او دو تاخورشید تابانداشتمزیر بار انتظارش ؛ گرچه خم شد پیکرمنیستباکی منبه جورعشق ایمان داشتمعشق در عمق دلم ؛ آئینهای شفاف بودچون که قلبی ماورای قلب انسان داشتمبا نوایش خویش بودم، با جفایش بیشتربا تمام سازهایش ؛ پای رقصان داشتمهیچکسهرگز نفهمید ازدلم که در خودمگوری از روحو روان وجان بیجان داشتممرگ گاهی حکم آزادیست از زندان ِ غملااقل آنجا نگهبانی خوش الحان داشتمروز مرگم هم خیالاتی شدم، انگار کهباز هم دستان گرمی؛ باز مهمان داشتمتوی ِ تابوتم همین که عطر او پیچید، منتا دوساعت بعد دفنمهمچنان جانداشتم✍️#کاظم_بهمنی@Avayebaranie

