🌺🍃🌸✨🍃🍂🌸✨#اتل_متل_شبانه🌚@ataL_mataL🌝✍در زمانهای دور، در شهری آباد پادشاهی زندگی میکرد که در ظاهر خ…
انتشار: 2026/06/19 18:04 UTC
🌺🍃🌸✨🍃🍂🌸✨#اتل_متل_شبانه🌚@ataL_mataL🌝✍در زمانهای دور، در شهری آباد پادشاهی زندگی میکرد که در ظاهر خردمند بود، اما در درون، غرور قدرت چشمانش را از حقیقت بسته بود. او باور داشت هر کاری با زر و فرمان ممکن است، و نیکی اگر بیپاداش باشد، ارزشی ندارد. روزی در میان گفتوگو با وزیرانش گفت: «مردمان نیکی میکنند چون چشم به مزد دارند، اگر پاداش نباشد، هیچکس به دیگری خیر نمیرساند.»وزیر پیر، مردی باتجربه و خاموش بود. با احترام گفت: «پادشاها، نیکی چون بذر است؛ آن را باید کاشت و فراموش کرد، تا گاهِ ثمرش، خود به تو بازگردد. مزد در لحظه، نیکی را از حقیقت تهی میکند.»پادشاه خندید: «سخن زیبایی است، ولی من به عمل باور دارم نه خیال.»چند روز بعد، پادشاه همراه سپاهیان برای شکار به کوه رفت. ناگاه طوفان درگرفت، راهها بسته شد و از سپاهش جدا شد. تنها و زخمی، در باران و سرمای شب گام برمیداشت تا به کلبهای ساده رسید. در را کوبید، پیرزنی فقیر در را گشود، او را شناخت یا نامش را نپرسید، تنها گفت: «در این سرما هیچ رهگذر را نمیرانند.» پادشاه را به درون برد، برایش آتشی افروخت، نان خشک و شیر گرم پیشش نهاد، و تمام شب از او پرستاری کرد.صبح هنگام، پادشاه برخاست و گفت: «بهراستی که مرا از مرگ رهانیدی، بگو چه پاداشی خواهی؟» پیرزن لبخند زد و گفت: «من از آنچه دارم بخشیدم، نه برای مزد، که اگر از سر مزد بود، این نان طعم لطف نداشت.»سالها گذشت و آن پیرزن درگذشت. پادشاه، که آن شب را هرگز فراموش نکرده بود، دگرگون شد؛ فرمان داد در شهر مدرسهای بسازند از مال خود، بیهیچ نامی و نشانی. میگفت: «بگذار نیکوکاری بینام، چون باران ببارد، نه چون چاه، که تنها به یک جا میرسد.»روزی جوانی بینوا که در همان مدرسه خوانده بود، به دربار آمد. او طبیب شده و جان پادشاه را از بیماری سخت نجات داد. وقتی پادشاه پرسید از کجا درس آموختی، گفت: «در مدرسهای که بینام ساخته بودند، تنها نوشتهای بر درش بود: *نیکی اگر شناخته شود، کوچک میشود؛ اگر بینام بماند، شبیه نور میگردد.*»آنگاه پادشاه دانست همان کاری که با دلی بیطمع کرده بود، به گونهای دیگر به او بازگشته است.▪️نیکی را چنان کن که فراموشش کنی؛ زیرا نیکی، چرخهای پنهان است که بازمیگردد، نه از راه پاداش، بلکه از راه دلهای پاکی که به دست تو گرم شدهاند. قدرت و مال، ثمر نمیآورند، ولی نیکی بینام، تا ابد در جهان میگردد.✨✨✨✨✨✨✨📙حکایت عجیب تحول عطار نیشابوری!روزي عطار در دكان خود مشغول به معامله بود که درویشی از آنجا گذر کرد. درویش چند بار با گفتن جمله «چيزي براي خدا بدهيد» از عطار كمك خواست اما عطار همچنان به کار خود میپرداخت و درویش را نادیده گرفت... دل درویش از این رویداد چرکین شد و به عطار گفت: تو که تا این حد به زندگی دنیوی وابستهای، چگونه میخواهی روزی جان بدهی؟ عطار گفت: همانگونه كه تو از دنيا ميروي. درويش گفت: تو مانند من می توانی بميری؟ عطار گفت: بله. درويش كاسه چوبی خود را زير سر نهاد و با گفتن كلمه الله از دنيا برفت.این رویداد اثری ژرف بر او نهاد که عطار دگرگون شد، کار خود را رها کرد و راه حق را پیش گرفت... ❁❅┅┅┄❀❀┄┅┅❅❁ eitaa.com/azandaryan2%E2%9D%80%E0%BF%87%E… ⃟⃟⃟⃟⃟⃟ ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟ ⃟⃟⃟ ⃟⃟⃟⃟⃟⃟ ⃟⃟⃟⃟⃟⃟ ⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟ ⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟ ⃟⃟⃟⃟⃟⃟ ⃟⃟⃟ ⃟⃟⃟⃟⃟⃟ ⊰࿇❀




