🌸🍃🥀🍂🍃🍂🥀🍂#اتل_متل_شبانه🌝🔴فکر میکرد شوهرش خیانت میکند🖤@_ataL_mataL🌚زن چند هفته بود رفتار شوهرش را عجیب میدید.دیر به خانه میآمد.گوشیاش را کنار نمیگذاشت.گاهی بیدلیل بیرون میرفت.زن هزار فکر کرد.یک شب تصمیم گرفت دنبالش برود.شوهر وارد یک بیمارستان شد.زن با قلبی پر از خشم وارد شد.پشت یکی از درها ایستاد.شوهرش کنار تخت پیرزنی نشسته بود.زن نزدیکتر شد.پیرزن مادر شوهرش بود؛ زنی که سالها قبل او را از دست داده بودند...اما نه.این زن مادر خودش بود.مادرزن.شوهرش هر شب مخفیانه به دیدن او میآمد.چون مادرزن به بیماری سختی مبتلا شده بود و از دخترش خواسته بود چیزی نگوید.شوهر نمیخواست همسرش بیشتر از این نگران شود.زن همانجا نشست.تمام سوءظنهایی که در ذهنش ساخته بود، فرو ریخت.شوهرش به او نگاه کرد و گفت:«میخواستم خودم بهت بگم...»زن فقط گفت:«ببخش منو.»پشتِ این قصه:گاهی چیزی که ما «حقیقت» مینامیم، فقط داستانی است که ذهنمان قبل از فهمیدن واقعیت ساخته.❤️(قبل از قضاوت،یک بار دیگر سؤال بپرس)👌اگر این قصه حرفی برای گفتن داشت، برای یک نفر بفرست.📚 کانال داستان های زیبا و آموزنده #داستان_آموزنده 💯#پشت_این_قصه 💌🔴پیرمردی که هر روز جلوی یک خانه میایستادهر صبح، پیرمردی جلوی یک خانه میایستاد.نه زنگ میزد.نه وارد میشد.فقط چند دقیقه به پنجره طبقه دوم نگاه میکرد و میرفت.صاحب خانه بالاخره یک روز از او پرسید:«آقا، دنبال کسی هستید؟»پیرمرد گفت:«نه.»«پس چرا هر روز اینجا میایستید؟»پیرمرد به پنجره نگاه کرد.گفت:«سالها پیش، دخترم همینجا زندگی میکرد.»مرد گفت:«پس چرا نمیرید داخل؟»پیرمرد لبخند تلخی زد.«دیگه نمیتونه در رو برام باز کنه.»مرد ساکت شد.پیرمرد ادامه داد:«دخترم قبل از اینکه بره، گفت هر وقت دلت برام تنگ شد، بیا جلوی خونهمون. من همیشه از پشت پنجره میبینمت.»مرد پرسید:«ولی الان که نیست...»پیرمرد گفت:«میدونم.اما دلتنگی همیشه دنبال منطق نمیگرده.»#پشت_این_قصه:بعضی جاها را آدمها ترک میکنند؛ اما خاطراتشان هنوز آنجا زندگی میکند.❤️اگر این قصه حرفی برای گفتن داشت، برای یک نفر بفرست.📚 کانال داستان های زیبا و آموزنده ❁❅┅┅┄❀❀┄┅┅❅❁ eitaa.com/azandaryan2 🆔❀࿇⊱ ⃟⃟⃟⃟⃟⃟ ⃟⃟⃟ ⃟ ⃟ ⃟⃟⃟ ⃟⃟⃟ ⃟⃟ ⃟⃟⃟⃟⃟⃟ ⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟ ⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟⃟ ⃟⃟⃟⃟⃟⃟ ⃟⃟⃟ ⃟⃟⃟⃟⃟⃟ ⊰࿇❀