
به دامنه بروكمى بابونه وحشى برايم بياوربه درمانم شتاب كن!بابونه بهانه استدستهایت را برایم بیاور...@aminazadbakht
مشاهدات عمومی نمایه؛ این اعداد توسط مالک کانال ارائه نشدهاند.
تازگی نسبی · اطمینان متوسط · 65 نمونه پست · پوشش داده: 2026/06/18 تا 2026/08/14
دسترسی برابر است با میانه بازدید پستهای منتشرشده در ۳۰ روز گذشته تقسیم بر آخرین تعداد مشاهدهشده اعضا. خط تیره یعنی داده تاریخی کافی نیست. channel-v1
این امتیاز چگونه محاسبه میشود
محاسبهشده از 66 پست مشاهدهشده و 0 مشاهدهٔ عضو. وزنها میان مؤلفههایی که برای این کانال قابل اندازهگیری بودهاند تقسیم میشود، بنابراین مؤلفهای که نتوانستهایم مشاهده کنیم به زیان کانال محاسبه نمیشود.
هفت روز اخیر
ویرایش و حذف پست از داده تجمیعی فعلی در دسترس نیست؛ بنابراین بهجای صفر، ناموجود نمایش داده میشود. · بازه 2026-08-11 تا 2026-08-17
در گفتوگوهای طولانی و پیچیدهمان،همین که میگویی: «از نظرِ من...» تمام دیدگاههای جهانبرای من پایان مییابد.#يامن_نوبانی @babuuneh
از هرچه هست دور و برم خستهام، فقط"صحن و سرای شاه خراسانم آرزوست"#سیدمهدی_وزیریالسلام علیک یا علی بن موسی الرضا علیهالسلام@babuuneh
آنچه را عاشقانه دوست میداری،بیاب،و بگذار تو را بکُشد. بگذار خالیات کند،از هرچه هستی.بگذار بر شانههایت بچسبد،سنگینت کند،به سوی یک پوچی تدریجی.بگذار بکشدتو باقیماندهات را ببلعد.زیرا هر چیزی تو را خواهد کشت،دیر یا زود.اما چه بهتر که آنچه دوست میداری،بکشدت.#چارلز_بوکوفسکی@babuuneh
همه را مستی از پای در می آورد مرا هوشیاری ...#عباس_کیارستمی@babuuneh
گرفتاری من و تو این است،به شکلی دوستت دارم کهبزرگتر از آن است که پنهانش کنمو عمیقتر از آن است که دفنش کنی...#غسان_کنفانی@babuuneh
عيونك شوكة في القلب توجعني..و أعبدها«چشمانِ توچون خار به دل نشسته درد آورند و من...میپرستمشان.» #محمود_درویش@babuuneh
خستگی را آغوش تو در میکند؛ وقتی نیستی، عجالتاً چای میخوریمچه کنیم؟!#علیرضا_روشن@babuuneh
هیچکس آنقدر ارزشمند نیست که اجازه دهی با رفتارش، خندههایت را از تو بگیرد.#کاترین_پاندر@babuuneh
بهرغم مدرک دانشگاهیو چهار کتاب و صدها مقالههمچنان در خواندن اشتباه میکنمتو برایم «صبح بهخیر» مینویسیو من«دوستات دارم» میخوانمش#محمود_درویشبرگردان: #احمد_دریس@babuuneh
رفته بودم سرِ حوضتا ببینم شایدعکسِ تنهاییِ خود را در آبآب در حوض نبود#سهراب_سپهری@babuuneh
خم زلفت به هر تاری اسیر تازه ای دارد مبارک باشد اما دلبری اندازه ای داردتغافل تا به کی، لطفی نگاهی گردش چشمیجفا قدری، ستم حدی و جور اندازه ای دارداگر سودای لیلی بر سرت افتاده مجنون شوکه هر شهری به صحرای جنون دروازهای دارددل مجذوب خود را با تغافل بیش از این مشکنکه در قانون خوبان امتحان اندازهای دارد#مجذوبتبریزی @babuuneh
تولستویدر مرگ ایوان ایلیچ،زندگیِ محترمانهای را نشان میدهد که از درون تهی است.فاجعه این نیست که آدم بمیرد.فاجعه این است که نزدیکِ مرگ بفهمدسالها برای چیزی دویدهکه حتی دوستش نداشته.برای تأیید،برای ظاهر،برای اینکه دیگران بگویند: «موفق شد.»بعضی آدمها ثروت به جا نمیگذارند؛یک عمرِ مصرفشده به جا میگذارند...@babuuneh
زندگی یعنی امیدوار بودن محبوب من،زندگی مشغله ای جدی استدرست مثل دوست داشتن تو... #ناظم_حکمت@babuuneh
أشمُّ في خطوطِ رسالتِكَ عطرَ البابونجِ،فأعلمُ أنَّ البعدَ لم يسرقْ روحَكَ مني،وأنَّ الحنينَ جسرٌ بين قلبينِ.«در خطوطِ نامهی تو عطرِ #بابونه را استشمام میکنم،پس میدانم که دوری، روحِ تو را از من ندزدیده است،و اشتیاق، پلی میان دو قلب است.»#محمود_درویش@babuuneh
آیا آنقدر مرا دوست داری که بتوانم در مقابلت ضعیف باشم؟#آلن_دوباتن@babuuneh
من یک روز گرم تابستان، دقیقا یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کمِ بعدازظهر عاشق شدم. تلخیها و زهر هجری که چشيدم بارها مرا به اين فکر انداخت که اگر يک دوازدهم يا يک چهاردهم مرداد بود شايد اينطور نمیشد.ایرج پزشکزاد، داییجان ناپلئونهوسی افتاده بود به جانم، پایش را در یک کفش کرده که بیا و این مطلب را همین روز، همین ساعت بگذار. حالا گذاشتم؛ چه شد؟ صدایش در نمیآید.@babuuneh
دفتر عمر مرادست ایام ورقها زده استزیر بار غم عشققامتم خم شد و پشتم بشکستدر خیالم اماهم چنان روز نخستتویی آن قامت بالنده هنوز#حمید_مصدق@babuuneh
می آمد از برج ویران، مردی که خاکستری بودخرد و خراب و خمیده؛ تمثیل ویرانتری بودمردی که در خوابهایش، همواره یک باغ میسوختآنسوی کابوسهایش، خورشید نیلوفری بودوقتی که سنگ بزرگی، بر قلب آینه میزدمیگفت خود را شکستم، کان خود نه من؛ دیگری بود!میگفت با خود:کجا رفت آن ذهن پالودهی پاکذهنی که از هرچه جز مهر، بیگانه بود و بری بودافسوس از آن طفل ساده که برگ برگ کتاباش،زیبا و رنگین و روشن؛ تصویر خوشباوری بودطفلی که تا دیوها را مثل سلیمان ببندد،تنهاترین آرزویش، یک قصه انگشتری بودافسوس از آن دل که بعد از پایان هر قصه،تا صبح مانند نارنجِ جادو، آبستن صد پری بوددردا که دیریست دیگر، شور سحرخیزیاش نیستآن چشمهایی که هر صبح، خورشید را مشتری بوددردا که دیریست دیگر، زنگ کدورت گرفتهستآیینهای کز زلالی، صد صبح روشنگری بوداکنون به زردی نشستهست، از جرم تخدیر و تدخینانگشتهایی که یک روز، مثل قلم جوهری بود#حسین_منزوی @babuuneh
دو رفیقایم مختلفاوضاعوضعِ ما را بههم برابر کنیا بیاموز مردمی او رایا مرا نیز مثل او خر کن!#محمدرضا_پاشا_تبریزی@babuuneh
بزن خنجر ولی این بار خواهش میکنم بگذاربه جای خون من یک بوسه ام بر گردنت باشد#امیرحسین_آزاد@babuuneh
از خودم برایت بگویم؟از خانه، از خیابانشهر، صدای پای ما، شب؟از کجا برایت بگویمعشق من!جایی که تو نیستی، گفتن دارد؟#عباس_معروفی@babuuneh
به سوی من چو میآییتمامِ تنتپش و بال میشومچو در تو مینگرمزلال میشومسخن چو میگوییآفتاب برمیآیدو میپذیرم منکه هیچ زشت و دروغ و دَغا نمیپایدو میسرایمبا نایی از سکوتکه مولوی حق داشتهماره عاشق بودن راهماره بسراید.#اسماعیل_خویی@babuuneh
أحياناً الصمت،أجمل موسيقى في العالمگاهی سکوت زیباترین موسیقی دنیاست...#محمدالماغوط@babuuneh
-"بر روی کاغذ سیگارطرح زنی کشیدطرحی چو دود، چو رؤیارو کرد سوی من و... گفت:«...لطفاً کمی توتون»با پنجههای ساحر خود گرم کار شدپیچید، با ظرافت، سیگاریكنج لبش نهادکبریت را کشید.دودرقصید در فضااز حلقه های دودطرح زنی میان فضا ریختطرح زنیبی سربرخاست، رفت.برداشتمسیگار نیم سوختهاش راآهسته باز کردم، دیدمطرح سر زنیماندهاست روی کاغذ ته سیگار"- نصرت رحمانی@babuuneh
سن و سالم کم بود غرق بازی بودمبه همون دنیای ساده راضی بودمشاد بودم، شاد و سرخوش و بازیگوشسادگی دنیامو میگرفت در آغوشهر کجا میرفتم میشکفتم در خودشیطنت میکردم عشق جاری میشد اون روزا یادم هست زندگی با ما بود پدرم میجنگید مادرم زیبا بود... #سیامک_عباسی#دهه_شصت@babuuneh
رک بگویم از همه رنجیده اماز غریب و آشنا ترسیده ام بی خیال سردیِ آغوش ها من به آغوش خودم چسبیده ام#فریدون_مشیری@babuuneh
به نظر میرسد تنها بودن من را پریشان میکند.دقیقا مانند بودن با دیگران!- کرگدن؛ #اوژن_یونسکو@babuuneh
دعوتیت به شنیدن یک دقیقه هنر بومی لرستاندر قالب شعر و موسیقی#آراج_علیپور@babuuneh
يا مُسكّني إذا غضبت وسَكَني إذا تُهت وسكينتي إذا قَلقت وساكنتي إذا فَرغت وسكوني إذا ضُجت وسكوتي إذا انفجرت وسِكّتي إذا ضِعت وسكرتي إذا ما اضنكّت الحالة وسرّي إذا قُلت وسريرتي إذا فعلت ويا سريري إذا نِمتوسروري بكل الأوقاتای تسکینبخشِ من آنگاه که خشمگین شوم،و ای پناه و مأوایِ من آنگاه که سرگشته گردم.و ای آرامِ جانِ من آنگاه که دلهره گیرم،و ای همنشینِ خلوتم آنگاه که تهی و تنها شوم.و ای سکون و ثباتِ من آنگاه که در هیاهو و بیتابی افتم،و ای سکوتِ من آنگاه که از رنجها لبریز و خروشنده شوم.و ای راه و طریقتِ من آنگاه که گمگشته گردم،و ای شور و مستی من آنگاه که روزگار بر من تنگ آید.و ای رازِ نهانِ من آنگاه که لب به سخن گشایم،و ای حقیقتِ درونم آنگاه که به کرداری دست یازم.و ای بسترِ آرامشم آنگاه که به خواب روم،و ای سرور و شادمانیِ من در تمامیِ لحظات و اوقاتم.الحسين بن #منصورالحلاج@babuuneh
چیز درستی نمیخوانم، کاری نمیکنم، خلق خوشی ندارم و شادی را فراموش کردهام که چه جور است. شادی کلمهی درستی نیست؛ دلخوشیست کهاز یادم رفته است.#شاهرخ_مسکوب؛ روزها در راه@babuuneh
معشوق با عاشق بیگانه است.عشق هرچه به کمالتر بُوَد، بیگانگی بیشتر بُوَد.#سوانح_العشاق_احمد_غزالی@babuuneh
لَا أُرِيدُ أَنْ أَكُونَ غَيْرَ خَيْطٍ فِي ثَوْبِهِ... لِأَلْمَسَ جِلْدَهُ كُلَّمَا تَنَهَّدَ، وَأُعَانِقَ نَبْضَهُ كُلَّمَا مَشَى.«نمیخواهم چیزی باشم جز نخی در جامهاش... تا هر بار که آه میکشد پوستش را لمس کنم، و هر بار که گام برمیدارد نبضش را در آغوش بگیرم.» #محمود_درویش@babuuneh
انسانی را در خود کشتمانسانی را در خود زادم و در سکوتِ دردبارِ خود مرگ و زندگی را شناختم . اما میانِ این هر دو ، لنگرِ پُر رفتوآمد دردی بیش نبودم : دردِ مقطعِ روحیکه شقاوتهای نادانیاش ازهمدریده است ...تنهاهنگامی که خاطرهات را میبوسم در مییابم دیریست که مردهام چرا که لبانِ خود را از پیشانیِ خاطرهی تو سردتر مییابماز پیشانیِ خاطرهی تو ...#احمد_شاملو@babuuneh
أَنَّ الوَطَنَ... هُوَ الحَيَاةُ وَمَا سِوَاهُ هَبَاءٌ!«زیرا وطن... خودِ زندگی است و هرچه جز آن بادِ هواست!»#محمود_درویشمترجم: #زهراءسادات_موسوی@babuuneh
به آدمی نرسیدی، خدا چه میجوییز خود گریختهای آشنا چه میجویی؟#اقبال_لاهوری@babuuneh
از که دورم ، که به خود ساختنم دشوار است ...؟#بیدل_دهلوی@babuuneh
در حالیکه بنا به توصیهی آقای #سعدی در مورد «بنشینم و صبر پیش گیرم/ دنبالهی کار خویش گیرم» بودیم، ناگهان جناب #قطران_تبریزی فرمود: «اکنون به صبر کردن ناید مراد حاصل/ زین چاره باز مانی، رو چارهی دگر کن»... @babuuneh
با خويشتنم خوش است؛زين پسمن وُ من.#شمس_تبریزی@babuuneh
بعض الّنهاياتِ مُرّةً كالقَهوة، ولكنّها تجعلُكَ شخصاً مُستيقظاً، مُنتبهاً. «برخی پایانها تلخاند، چون قهوه، اما تو را هشیار و بیدار میکنند.» #محمود_درويش@babuuneh
به كه مشغول شدى از ما؟گفت: «به همسايه!»همسايه كه باشد؟همسايهى تو منم!#مقالات_شمس_تبریزی@babuuneh
اندوه تمام نمیشود؛ تو آنقدر وسیع میشویکه اندوه در تو گم میشود.#شمس_تبریزی@babuuneh
أغارُ عليكَ من نَفسي ومِنّيومِنكَ ومِن زمانكَ والمكانِولو أنّي خبّاتُكَ في عيونيإلى يومِ القيامةِ ما كفانيبر تو از خود، از خودت، از هر زمان و هر مکانرشکم آید زانکه باشی در میانِ این جهانگر به چشمانم نهانت سازم از روی وفاسیر نتوانم شد از دیدن رویت هر زمانوَلّادة بنت المستكفيترجمه: #محمد_حمادی #اندلس#اسپانیاپ.ن: ولاده بنت المستکفی شاهدخت و شاعرهی آزادهی اندلسی در سده پنجم هجری بود که به خاطر اشعار بیپروا، محفل ادبی پررونق و عشق مشهورش به ابن زیدون شناخته میشود.برای قهرمانی جام جهانی 2026، بماند به یادگار!@babuuneh
مثل درنای بی جفتمثل بارانی بیدلیلدرحال دوست داشتن توام،درحالی که کنارم نیستی.#فروغ_فرخزاد@babuuneh
بارگاه عشق، ایوان جان است و بارگاه جمال دیده عاشق استو بارگاه سیاست عشق دل عاشق استو بارگاه درد هم دل عاشقو بارگاه نازغمزه معشوق است، نیاز و ذلت خود حیلت عاشق تواند بود.#سوانح_العشاق_احمد_غزالی@babuuneh
لا أحبُّ الحب الصامت، أخبرني كَمْ تحبّني وأجعلني أجن بك.«من عشقِ خاموش را دوست ندارم،بگو چقدر دوستَم داریو مَرا دیوانه خودت کن...» #نجيب_محفوظ@babuuneh
جنگ است اسماعیل...#رضا_راهنی@babuuneh
کمفرصتند مردم دنیا، بههوش باش!پَر میکَنند بسملِ در خون تپیده را#امهانی@babuunehپ.ن: دختر عبدالرحیمخان بیگلربیگی یزد و از درباریان فتحعلیشاه قاجار بود. در جوانی ازدواج نکرد ولی در اواخر عمر با سید محترمی ازدواج کرد و بدون فرزند از دنیا رفت. گویند انگشتری قیمتی در دست داشته و در حال جان دادن، خدمتکارش میخواسته آن را بیرون بیاورد که بانو چشم گشوده و این بیت را گفته است.