#مادرفقط هشت سالم بودتنم بوی مدرسه میداد، بوی دبستان، بوی لقمه هایی که مادرم در کیفم میگذاشت، آخ که…
انتشار: 2018/03/09 19:05 UTCدریافت: 2026/08/18 16:10 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/18 16:10 UTC
#مادرفقط هشت سالم بودتنم بوی مدرسه میداد، بوی دبستان، بوی لقمه هایی که مادرم در کیفم میگذاشت، آخ که چقدر این بو را یادم هست!فقط هشت سالم بود تا دست راست مادرم را در آغوش نمیگرفتم خوابم نمیبرد! عادت بود دیگر!یک عادت عاشقانه!فقط هشت سالم بودعاجز بودم از بستن بند های کتونی ام!تلاش هم نمیکردم یاد بگیرم چون میدانستم مادرم هست دیگر، او میبندد، چقدر عاشق این لحظه بودم، وقتی بند کفش هایم را میبست موهایش را بو میکردم، نفس میکشیدم! مگر خوش بو تر از این هم چیزی هست؟فقط هشت سالم بود......ظهر سردی بود، از آن ظهر هایی که خورشید با زمین قهر کردهبدترین ساعات زندگی ام را میگذراندم، آخر صبح بر سر رفتن به مدرسه با مادرم دعوا کردم، سرش داد زدم، تمام روز در مدرسه به این فکر میکردم که چگونه با مادرم آشتی کنم!رسیدم سر کوچه، شلوغ بود ، صدای پدرم از بین جمعیت به گوشم رسید، مردم جور دیگر نگاهم میکردند، راه باز شد و رفتم جلوتر...مادر که روی زمین افتاده بود، پدر که زجه میزد، نان های تازه ی آغشته شده به خون،پیرمردی که روی زمین نشسته بود و بر سرش میکوبید و میگفت بدبخت شدم و .... زمزمه های مردم که میگفتند تمام کرد بیچاره و گل های رزی که از دستانم افتادمن ماندم و کیف بدون لقمه، من ماندم و بند کفش هایی که هر وقت میخواستم ببندم یک رب گریه میکردم،من ماندم و بی خوابی .....باز هم روز شیرین مادر فرا رسید و رهایم نمیکند فکر کسانی که مادرشان را از دست داده اند.خدایا....قبول که تو می دانی و ما نمی دانیم.اما باور کن مادر را آنقدر زیبا آفریده ای که فکر نداشتن اش لرزه به تن می اندازد.تو را قسم به خدا بودن اتچشم هیچ فرزندی انتظار مادر را نکشد.آمین#علی_سلطانیــــــــــــــــــــــــــــلبخندی به زیبایی بهار🍃☘🌹🌼🌿 join ➡️ @BaharDentalCenter
