کاش دوباره در حسینیه روضه میگرفتی، کمی که دیر میکردی، مشت گره میکردیم و صدا میزدیم: «ای پسرِ فاطمه، منتظر تو هستیم» و بیعصا، با صلابت، مهربان و مقتدر میآمدی، با لبخند دستی تکان میدادی، روی صندلیِ گوشهٔ حسینیهٔ باصفایت مینشستی و حاضرانِ مشتاقات را که ایستادهاند به تماشای رخِ ماه تو، به نشستن دعوت میکردی. کاش شبِ عاشورای پارسال بود. خبر آمد بیهوا وارد حسینیه شدی، وسطِ هیئت بیاختیار داد زدم «خدایا شکرت!» و سجدهٔ شکر بجا آوردم و آدمها میپرسیدند چه شده؟ و بیاختیار گریه میکردم. هزاران بار آن لحظه را مرور کردهام تا امروز.عزیز مظلومِ من، مقتدرِ تنها، کاش بودی… کاش خدا راهی جلوی پای ما بگذارد، کاش خدا بخیر کند اینهمه دلتنگی را. کاش باز دوباره بیایی، کاش زود برگردی، این داغ کمرشکن است. بخدا أَلانَ إنکَسَرَ ظَهرِي علمدار، ای روضهدارِ قدیمی…