متن تقدیم روایتهای برگزیده شماره ۱۸ فصلنامه بارثاوا با موضوع «تابآوری»و شاید زندگی همین باشد علیرضا یونسیهمه از روزی حرف میزنند که برای نخستینبار دلشان لرزید؛از روزی که قلب، فرمان عقل را نادیده گرفت و اختیار زندگی را به تپشهای خودش سپرد. همه از اولین لمس مینویسند؛ از اولین دستی که میان شلوغی دنیا، دستشان را محکم گرفت؛ از اولینکتابی که جهان را بزرگتر کرد، اولین نامه که به نامشان رسید و اولین سفر که طعم آزادی داشت. همه از روزهایی میگویند که برنده بودهاند؛ تعداد دستهایی را میشمرند که برای تشویقشان به هم خورده است. همه از جامها و مدالهایشان میگویند؛ لوحهای تقدیر را نشان میدهند و عکسِ لبخندهای روی سکوی قهرمانی را قاب میکنند. هیچ آدمی انگار از جنسِ فروریختن نیست؛ همه انگار ابرقهرماناند. هیچکس حاضر نیست از نامهای بگوید که هرگز نرسید. هیچکس از تبعید نمینویسد؛ از ایستگاهی که کسی آنجا منتظرش نبود؛ از چمدانی که سنگینتر از تمام عمرش بود و دستی که برای گرفتنش دراز نشد. هیچکس از مهرِ خروج چیزی نمیگوید؛ انگار هرچه کمتر گفته شود، کمتر اتفاق افتاده است. هیچکس از نمرههای صفر حرف نمیزند؛ از روزی که جواب هیچ سوالی به ذهنش نرسید؛ از برگهای که سفید ماند و با خودکار قرمز امضا شد. کمتر کسی از درهای بسته مینویسد؛ از اتاقی که با دست خالی از آن بیرون آمد؛ از صندلیای که هنوز گرم بود و خیلی زود سهمِ دیگری شد..ادامه در شماره ۱۸ فصلنامه بارثاواپ.ن: ویدیو از زینب آبکوه 📌بارثاوا فصلنامه داستان@barsavakhorasan