💠 اتفاقی عجیب 💠 پس از شهادت حاج عبدالمهدی مغفوری در عملیات کربلای ۴ پیکر پاکش را برای تشیع به کرمان…
انتشار: 2026/06/30 08:15 UTC
💠 اتفاقی عجیب 💠 پس از شهادت حاج عبدالمهدی مغفوری در عملیات کربلای ۴ پیکر پاکش را برای تشیع به کرمان آورده بودند خانواده شهید و سه فرزند دلبندش برای آخرین دیدار بر گرد وجود آن نازنین حلقه زدند. مادر خانم حاج عبدالمهدی میگفت:وقتی خواستم چهره مطهر و نورانی…هم رفیقم بود و هم فرماندهام. اما بیش از همه اینها، او مراد بود و من مریدش...حقا که توصیف زیبای عارف شهدا، برازنده شخصیت بلند مرتبهاش بود. در کنار همه ویژگیهای بارز شخصیتیاش، علاقه و توجه عجیبی به اذان داشت.انگار وقتی ندای ملکوتی اذان پخش میشد، روحش پرواز میکرد به جایی دیگر. چند لحظهای مکث میکرد و به سرعت مهیای اقامه نماز میشد.برایش فرقی نمیکرد در خط مقدم باشد یا در جلسه فرماندهی. به محض اینکه صدای اذان را میشنید جانمازی که همیشه در جیبش بود را گوشهای پهن میکرد و به نماز میایستاد.حتی در یکی از جلسات مهم که بعضی از مدیران رده بالا حضور داشتند به محض شنیدن صدای اذان همانجا گوشهای از اتاق، مشغول اقامه نماز شد.البته این حرکت به مذاق بعضی از افراد حاضر در جلسه خوش نیامد، اما برایش مهم نبود. اصلا انگار در این دنیا نبود.همیشه به من میگفت: «کاش مثل زمان تولد، وقتی با این دنیای فانی وداع میکنیم و در عالم باقی متولد میشویم هم، ندای ملکوتی اذان در گوشمان زمزمه شود.»و من همیشه با لبخندی از کنار این حرفش به سادگی میگذشتم.تا اینکه دچار بیماری سختی شدم و پزشکان از بهبودی من قطع امید کردند. یک روز حاج مهدی با یک دسته گل سرخ به عیادتم آمد. وقتی نظر پزشکان را به او گفتم اشک در چشمانش حلقه زد. لیوانی را برداشت آن را تا نیمه آب کرد و چیزی زیر لب خواند و به آب داخل لیوان دمید. پارچه سبزی را از جیب پیراهنش درآورد و با آب لیوان خیس کرد و نم آن را بر لبان من کشید و در آخر زمزمه کرد: «به حق دختر سه سالهی حسین…»روز بعد در عالم رؤیا خودم را در صحنهی کربلا دیدم. دختر بچهای سمتم آمد و من قمقمهام را به او دادم. او آن را گرفت و فقط لبهای خشکش را تر کرد و دوباره به سوی خیمهها رفت؛ اما سواری دختر بچه را با سیلی زد. هرچه تقلا کردم به کمکش بروم نتوانستم. یکباره از خواب پریدم و از همان لحظه حالم خوب شد و بهبود یافتم.کمی بعد از مرخص شدنم از بیمارستان، حاجی شهید شد. وقتی بدن مطهرش را برای تشییع به زادگاهش بردند هر طور بود خودم را رساندم تا در مراسمش شرکت کنم.شهادت بهترین رفیقم برایم خیلی سخت بود. گوشهای در کنار قبر نشسته بودم و گریه میکردم. وقتی بدن مطهرش را درون قبر گذاشتند به محض اینکه برای وداع آخر روی صورتش را کنار زدند چند نفری که در کنار قبر بودیم با بهت و حیرت تمام دیدیم لبهای شهید تکان میخورد. صورتمان را که نزدیک بردیم دیدیم در حال اذان گفتن است.و چه زیبا آرزوی شهید عبدالمهدی مغفوری محقق شد.اذان ولادت در عالم باقی را، خودش زمزمه کرد.•┈••✾•🌿🌺🌸🌺🌿•✾••┈•


