شرایط سختی بود آتش دشمن سنگین بود، موقع عقب اومدن متوجه عدم حضور محمد شدم باهاش تماس رادیویی گرفتم…
انتشار: 2026/07/02 12:58 UTC
شرایط سختی بود آتش دشمن سنگین بود، موقع عقب اومدن متوجه عدم حضور محمد شدم باهاش تماس رادیویی گرفتم که پشت بیسیم میگفت من جفت پاهام تیرخورده شما برید کسی برنگرده دارن میان سمتم داشتم گریه میکردم از اینکه نمیتونستم کمکش کنم. بعد چند دقیقه ک باهاش تماس گرفتم…جلوتر از همه می رفتی چقدر شتاب داشتی برای رفتن ، بارها دلم می خواست فریاد بزنم صبر کن ، دخترمان هنوز کوچک است ،صبر کن تو برای رفتن هنوز جوانی و صبر کن .....من پای آمدنم نیست .ولی انگار هر بار صدا در گلویم شکسته می شد دیشب ، قبل از اینکه بیایی نشسته بودم تنها، خودم بودم و خاطرات رنگارنگ سالهای گذشته ، برگه ای که روز خواستگاری با خودت آورده بودی را مرور می کردم .پر بود از سوال ، می خواستی ببینی به درد هم می خوریم ، سوالهایی که یک ماه پیش قبل از رفتنت ،خودم از تو خواستم پس از سالها زندگی مشترک جوابشان را بدهی که از من راضی هستی یا نه ؟و تو صبورانه یکی یکی آنها را جواب دادی ، حجاب و عفاف : عالی عالی عالی احترا م به والدین : عالی عالی احترام به همسر و خانواده همسر :عالی عالی عالی خانه داری : عالی عالی .......ولی عزیزم سوالهای زیادی را ننوشته بودی ، حالا من می نویسم و تو جوابش را بده ، عجله نکن من تا آخر عمر منتظر جوابهای تو می مانم صبوری در نبود تو :تربیت نازدانه دخترمان در نبود سایه سرم :توکلم به خدا :رساندن پیام تو به آنان که هاج و واج دنیایند :سوالها هر روز بیشتر و سخت تر می شوند ، تو راهت تمام شد و من هنوز اول راهم و من در این امتحان سخت تنهایم امیدوارم جواب تمام سوالها عالی باشد تا باز هم به درد هم بخوریم ، باز هم من باشم و تو من به امید آنروز زنده ام برگرفته از خاطره ای از همسر شهید مدافع حرم محمد زهره وند (شهید مدافع حرم // اراک)•┈••✾◆🍃🌺🌸🍃◆✾••┈•



