*همرزم← شهید مهدی زینالدین فرماندهے ما بود نصف شب از شناسایی برگشته بود وقتی دید بچه ها تو چادر…
انتشار: 2026/07/02 15:33 UTC
*همرزم← شهید مهدی زینالدین فرماندهے ما بود نصف شب از شناسایی برگشته بود وقتی دید بچه ها تو چادر خوابن خودش بیرون چادر خوابیدبسیجی اومده بود نگهبان بعدی رو صدا بزنه شروع کرد با قنداق اسلحه به پهلوی مهدی زدو میگفت پاشو نوبت پستته مهدی اسلحه رو ازش میگیره میره سر پست و تا صبح نگهبانی میده صبح که بلند میشوند میبینند فرمانده مهدی زین الدین بودهاز خجالت همه بچه ها آب شدند. همرزم←رفتم دستشویی،دیدم آفتابه ها خالیه تا رودخونهی هور فاصلهی زیادی بود نزدیک تر هم آب پیدا نمیشد،یه بسیجی رو دیدم،بهش گفتم: دستت درد نکنه،میری این آفتابه رو آب کنی؟ بدون هیچ حرفی قبول کرد و رفت آب بیاره،وقتی برگشت دیدم آب کثیف آورده گفتم:برادر جون! اگه صد متر بالاتر آب میکردی،تمیزتر بودا (: دوباره آفتابه رو برداشت و رفت آب تمیز آورد، بعدها اون بسیجی رو دیدم وقتی شناختمش شرمنده شدمآخه اون بسیجی مهدی زین الدین بود فرمانده ی لشکرمون.»لباسهای ساده بسیجی، و تواضع بسیار،از ویژگیهای بارز اخلاقی او بودمهدی و برادرش مجید در یک زمان شهید شدندمهدی میگوید خواب دیدم که شهید شدیمزنگ به پدر و مادر میزنند و با آنها خداحافظی میکنندطبق خواب مهدی،در بین راه به کمین ضد انقلاب میخورندو آنها با آرپی جی به ماشین میزنندمجید پشت فرمان شهید میشودو مهدی هم تیر میخوردو به شهادت میرسد*#شهید_مهدی_زینالدین#شادی_روح_پاکشان_صلوات💙•┈••✾•🌿🌺🌸🌺🌿•✾••┈•


