پنج پسر داشتم، اما عبدالله چیز دیگرے بود، یک روز آمد دو زانو نشست روبه رویم، زل زد تو چشم هایم، نگا…
انتشار: 2026/07/11 09:13 UTC
پنج پسر داشتم، اما عبدالله چیز دیگرے بود، یک روز آمد دو زانو نشست روبه رویم، زل زد تو چشم هایم، نگاهش دلم را لرزاند گفت: مامان من تو نمیخواے خمس پسرهات رو بدے؟ گفتم: مادر نرو سوریه عبدالله گفت: خودت یادم دادے مامان همان وقت ها ڪه چادرت رو مے ڪشدے سرت و دست ما پنج تا رو میگرفتے و میڪشوندے تو هیئت و مسجد، در روضه ضجه میزدے و میگفتے: ڪاش ڪربلا بودیم یاریات میڪردیم، یادته؟ بلند بلند داد میزدے ڪه خانم زینب من و بچه هام فدات بشیم، بفرما الان وقت عمل شده گفتم: پسرم من هیچ؛ با این دخترهاے بابایے چه ڪنم؟! گفت: مادر با این حرفها دلم رو نلرزون، مگه هیچ ڪدام از اونایے ڪه زمان جنگ رفتن زن و بچه نداشتن، آنقدر گفت و گفت تا راضیام ڪرد.🌷شهید مدافعحرمحاج عبدالله باقری🌷🔹تاریخ ولادت: ۱۳۶۱/۱/۲۹ 🔸محـل ولادت: تهران🔹تاریخ شهادت: ۱۳۹۴/۰۷/۳۰🔸محل شهادت: حلب سوریه🔹مزار: بهشتزهراسلاماللهعلیها🌟هدیه به روح مطهر شهید صلوات 🌹اَللهُمَّصَلِّعَلَىمُحمَّـدٍوآلمُحَمَّد🌹•┈••✾•🌿🌺🌸🌺🌿•✾••┈•



