*جای خالی*یک روز میبینی بند رخت خالی، از این دیوار تا آن دیوار، شکم انداخته. استکان لبپریدهی کنا…
انتشار: 2026/07/09 10:45 UTCدریافت: 2026/08/01 00:06 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/01 00:06 UTC
*جای خالی*یک روز میبینی بند رخت خالی، از این دیوار تا آن دیوار، شکم انداخته. استکان لبپریدهی کنار سماور، یکبری توی نعلبکی خوابیده. قند درشت گوشهی سینی افتاده و پشت قاشقی نیست به جانش بیفتد.کفشهای واکسخورده توی جاکفشی دهانش کج شده، گرد نرم روی پنجهشان نشسته و بندها را خاکستری کرده.لبهی گلدان نمک زده و برگها سر خم کردهاند. چند روز است کسی یک کاسه آب پایش نریخته.دنیا بیصدا خالی میکند. اول صدای سرفه را از خانه میکند، بعد بوی تنباکوی گوشهی ایوان را، بعد خاک کفشی که هر غروب دم پله میریخت.آخر سر، گرد همهچیز را همرنگ میکند؛ استکان، کفشها، بند رخت...#زینت_سادات_قاضیداستان های کوتاه🖋☕️@Best_Stories@Best_Storiesشروع اولین پست کانال بهشت 👇👇t.me/Best_Stories/1
