وداع با همسایهای که دیر شناختم✍️ علیرضا اسکندرینژادوقت وداع است. تقریباً تمام عمرم با او همسایه ب…
انتشار: 2026/07/04 17:55 UTC
وداع با همسایهای که دیر شناختم✍️ علیرضا اسکندرینژادوقت وداع است. تقریباً تمام عمرم با او همسایه بودم، اما از بخت بدم در همراهی با این همسایه تعلل کردم. در روزهای بدرقه و تشییع او فرصتی کوتاه اما کافی برای وداع دارم؛ بنابراین از این لحظات نهایت بهره را میبرم و بیپرده با او سخن میگویم، چراکه میدانم بیش از همهی ما زندگان، بینا و شنواست. ۹ اسفند که خبر بمباران بیت رهبری آمد، تهران نبودم و مثل بسیاری از مردم با خودم فکر کردم که «کی داخل بیت بوده که زدنش؟» و احتمال حضور شما را در نظر نمیگرفتم. با وجود این، هر لحظه با خودم فکر میکردم که «باید شخصیت مهمی را برای آغاز جنگ زده باشند» و باز هم سعی میکردم که در معادلات منطقی و ذهنی خودم حضورتان را نادیده بگیرم. اوایل صبح ۱۰ اسفند بود که آن خبر را شنیدم و از وحشت به خودم لرزیدم و با دو دست به سرم کوبیدم. در بهت و حیرت بودم، چراکه فکر نمیکردم اینطور آزاد و رها از قید این جهان، رخت شهادت بر تن کرده باشید. چرخهی غم و وحشت امانم را بریده بود. مدام به این میاندیشیدم که «چه بر سر ایران میآید؟» در واقع ایمانم سست و ضعیف بود و وحشت این را داشتم که بیحضور شما جمهوری اسلامی فرو بریزد و خانهام تکهتکه شود. با وجود این وحشت و ترس خفهکننده، همان روز به تهران بازگشتم تا اگر قرار است اتفاقی رخ دهد، در خانهام (در همسایگی شما) باشم. آن روزها را بهخوبی به خاطر دارم. خشم، ناراحتی و وحشت بر من و بسیاری از ما حاکم بود. هر روز که میگذشت، با هر ضربهای که به دشمنان میزدیم و با صلابتی که از خود نشان میدادیم، بیشتر و بیشتر میراثتان پیش چشمانمان جلب توجه میکرد. فرماندهانتان یک لحظهی کوتاه ننشستند و جمهوری اسلامی، همان نظامی که دشمنانتان میگفتند ناکارآمد و فاسد است، یک آن سر خم نکرد. در هنگامهی جنگ و پس از آن، مدام با خودم کلنجار میرفتم که چرا شما را سالها پیش نشناختم و اینکه چقدر در این کشور غریب و مظلوم بودید. دقیقاً در آن روزها که ثمرهی عمرتان پیش چشمانمان بود و با هر شلیک موشک به ایرانی بودنمان میبالیدیم، شما در میانمان نبودید. در بین ما نبودید تا آنچنان که شایسته است قدردانتان باشیم. پیش ما نبودید تا بابت سالها ایمان نداشتن و همراهی نکردنمان عذرخواهتان باشیم. حالا ماییم و غم دوریتان. باید با شما خداحافظی کنیم. میثاق من با شما در این وداع تلخ آن است که پاسدار میراثتان باشم و سستی ایمانم را با سختکوشی و فرمانبرداری از فرزندتان جبران کنم. نمیدانم دفتر کار او و محل زندگیاش قرار است کجا باشد، اما امیدوارم باز هم با رهبر انقلاب همسایه شوم تا آنچه را در حق شما بهعنوان همسایه بهجا نیاوردم، در حق او بهجا بیاورم. ختم کلامم این است: ای رهبر شهید من، این همسایهی کاهل و سستایمانت را ببخش و برایش طلب مغفرت و آمرزش کن و از حضرت حق بخواه که در هیچ راهی جز راه تو قدم نگذارد.@otaqejangmediaبرای ارسال نوشتههای خود با @ravieiran در ارتباط باشید


