آیتالله خامنهای و قرابت با قهرمان فیلم شجاعدل✍️ علی هراتیدر تاریخ ملتها، گاه انسانهایی پدیدار…
انتشار: 2026/07/10 15:45 UTC
آیتالله خامنهای و قرابت با قهرمان فیلم شجاعدل✍️ علی هراتیدر تاریخ ملتها، گاه انسانهایی پدیدار میشوند که خواه موافقانشان آنان را قهرمان بنامند و خواه مخالفانشان آنان را رقیب و دشمن بدانند، از مرز یک فرد عادی فراتر میروند و به نماد تبدیل میشوند. نمادها نه به سبب بیخطا بودن، بلکه به سبب آنکه آمال، آرزوها، ترسها و امیدهای یک جمع را در خویش متجسد میکنند، در حافظه تاریخی ملتها ماندگار میشوند. ویلیام والاس، آن جنگجوی اسکاتلندی که در روایت سینمایی «شجاعدل» به تصویر کشیده شد، یکی از همین نمادهاست؛ مردی که زندگیاش را در راه مقاومت در برابر سلطه بیگانه نهاد و سرانجام مرگ را بر تسلیم ترجیح داد.اگر بخواهیم در قلمرو ادبیات سیاسی و اسطورهشناسی مقاومت، تصویری تمثیلی از آیتالله خامنهای ترسیم کنیم، میتوان او را در جایگاهی مشابه والاس قرار داد؛ نه از حیث جزئیات تاریخی و شرایط سیاسی، بلکه از منظر ساختار رواییای که پیرامون شخصیتهای مقاوم شکل میگیرد. در این ساختار، قهرمان کسی است که خود را در برابر نیرویی بزرگتر، ثروتمندتر و قدرتمندتر مییابد، اما مشروعیت خویش را نه از قدرت مادی، بلکه از اعتقاد به آرمانی برتر اخذ میکند.ویلیام والاس در روایت شجاعدل، فرزند سرزمینی بود که استقلال خود را از دست داده بود. او در برابر امپراتوریای ایستاد که از لحاظ نظامی و اقتصادی بسیار نیرومندتر بود. در نگاه او، مسئله تنها جنگ بر سر خاک نبود؛ مسئله حفظ کرامت انسانی و حق تعیین سرنوشت بود. از همین رو، نبرد او صرفاً یک درگیری نظامی نبود، بلکه به روایتی اخلاقی تبدیل شد؛ روایتی درباره انسان و آزادی.در داستان تاریخی معاصر ما هم، آیتالله خامنهای نیز دههها در برابر آنچه «نظام سلطه» مینامید ایستادگی کرده است. در این تصویر ادبی، جهان به دو ساحت تقسیم میشود: از یک سو قدرتهای بزرگ جهانی که ابزارهای اقتصادی، رسانهای و نظامی را در اختیار دارند و از سوی دیگر ملتی که میکوشد هویت و استقلال خویش را حفظ کند. همانگونه که والاس برای اسکاتلند نماد استقلال شد، او نیز برای هوادارانش به نماد مقاومت در برابر فشار خارجی بدل میشود.اما آنچه این دو شخصیت را در سطحی عمیقتر به یکدیگر پیوند میدهد، نه صرفاً مقاومت، بلکه نسبت آنان با مرگ است. در سنتهای حماسی، قهرمان واقعی کسی نیست که هرگز شکست نخورد؛ بلکه کسی است که حتی در لحظه شکست ظاهری نیز از آرمان خویش دست نکشد. والاس در میدان نبرد شکست خورد، دستگیر شد و به قتل رسید، اما در روایت فیلم، مرگ او آغاز پیروزی معنویاش بود. جسم او از میان رفت، اما نامش در حافظه مردم باقی ماند.حال در تاریخ معاصر ما آیتالله خامنهای نیز سرانجام در نتیجه توطئه و عملیات دشمنان خارجی کشته شد. در چنین روایتی، مرگ دیگر پایان نیست؛ بلکه تبدیلشدن انسان به نشانه است. همانگونه که طناب دار نتوانست والاس را از حافظه اسکاتلند پاک کند، ترور نیز نمیتواند اندیشهای را که در ذهن میلیونها نفر ریشه دوانده است نابود سازد.در واپسین لحظات، میتوان او را همانند والاس تصور کرد؛ نه بهعنوان یک سیاستمدار، بلکه بهعنوان پیرمردی که عمر خویش را در راه آرمانی که به آن باور داشت صرف کرده است. در برابر او قدرتهایی ایستادهاند که از لحاظ مادی بسیار بزرگترند، اما او همچنان بر همان سخنی پای میفشارد که سالها تکرار کرده است: اینکه استقلال و عزت، ارزشی فراتر از آسایش و رفاه حاصل از تسلیم دارند.و آنگاه، هنگامی که موشکها محل سکونت او را هدف میگیرند و خبر مرگ او جهان را درمینوردد، روایت وارد مرحلهای تازه میشود؛ همان مرحلهای که در همه اسطورههای مقاومت تکرار شده است. فرد میمیرد، اما داستان زنده میماند. جسم در خاک آرام میگیرد، اما تصویر او در حافظه جمعی به حیات خود ادامه میدهد. تاریخ بار دیگر نشان میدهد که قدرت میتواند انسانها را از میان ببرد، اما همواره قادر نیست معناها را نابود کند. آیتالله خامنهای همان نقشی را ایفا میکند که ویلیام والاس در شجاعدل ایفا میکرد: شخصیتی که ارزش او نه در پیروزیهای نظامی یا سیاسی، بلکه در پایداری بر سر باورهای خویش تعریف میشود. و همانگونه که فریاد «آزادی» والاس پس از مرگش در سراسر اسکاتلند طنین انداخت، در این روایت تاریخی نیز مرگ قهرمان به پایان داستان تبدیل نمیشود، بلکه آغاز فصل تازهای از حافظه، اسطوره و مقاومت خواهد بود؛ فصلی که در آن، انسان فانی جای خود را به نمادی ماندگار در تاریخ میدهد.@bijanabdolkarimi


