خواستم آنقدر خوب باشم که هیچکس از من ناراحت نشودآنقدر مراقب حرفهایم باشم که هیچکس از من نرنجد آنقدر ببخشم که هیچکس مرا کینه ای نداند انقدر سکوت کنم که کسی مرا بی ادب نخواند بعد فهمیدم دارم زندگی ام را به رضایت آدمهایی می فروشم که حتی اگر تمام وجودم را هم به آنها بدهم باز چیزی برای ایراد گرفتن پیدا خواهد کرد. آدم ها عجیبند!گاهی برایت چاهی میکنند و وقتی افتادی میگویند؛ «چرا انقدر بی احتیاط بودی؟»گاهی قلبت را میشکنند و وقتی اشکت را میبنند میگویند؛ «چقدر حساسی»گاهی خودشان تورا مجبور به فاصله گرفتن میکنند و وقتی رفتی میپرسند؛«چرا تغییر کردی؟!»و تو میمانی و نمیدانی آیا باید از خودت دفاع کنی يا فقط لبخند بزنی و بگویی«چیزی نیست...»