سرظهری یه جوری گرم بود که انگار چلهی تابستون مام که تو قفس پکر رو به جمشیدی که داشت سیگار بعد ناها…
انتشار: 2026/06/23 05:28 UTC
سرظهری یه جوری گرم بود که انگار چلهی تابستون مام که تو قفس پکر رو به جمشیدی که داشت سیگار بعد ناهارشو میکشید گفتم: یه روز هوای دم غروب ابری بود باد میومد نمِ بارون میزد رفتم دنبالش تکیمو دادم به تن موتور تا بیادواسه خودم زیرلبی یه آوازیرو زمزمه میکردم یهو از پشت دستاشو دور گردنم حلقه کرد لباشو گذاشت رو گونمو نرم و یواش و طولانی بوسیدم چشام شد چلچراغ نگاش کردم، چشمک زد و گفت: من فقط بوسیدمت، تو خودت شعر شدی باریدی گفتم: شاعر شدی؟ خندیدو گفت: وقتی توی دیوونه میشی مگه میشه شاعر نبود!؟ نگاش کردم خیره خیره آدم حظ میکرد از نگا کردنشازش پرسیدم: کجا بریم دلبر؟گفت: بزن بریم یه جایی که غم نباشه نشست ترک موتور، هنذفری رو چپوند تو گوشمون، سرشو گذاشت رو شونم، دستاشو دور شکمم حلقه کرد باهم ترانه خوندیم و زیر بارون اونقدر دور دور کردیم که بند اومد و هوا تاریک شد اهل کافه و اینا نبود جاش تا دلت بخواد آدم طبیعت بود تو هر فصل و هر وقتی رفتیم بامشهر دوتا چایی گرفتیم از اون بالا نشستیم به تماشای شهر بارونزده گفت: اینجارو دوس دارم. از این بالا معلوم نمیشه اون پایین چخبر، تو دل مردم چی میگذره، کی کجاست؟ حال هرکی چه جوریه! از اینجا فقط یه شهر معلوم که روشنی چراغاش نشون میده هر اتفاقی هم که داره میفته زندگی هنوز تو مدار خودش جریان داره دستمو انداختم دورش، سرمو گذاشتم رو شونهشو گفتم: من با شهرو آدماش کار ندارم وقتی همهی جهان زیر سر منه . . . نگام کردو خندیدو گفت: آخ آخ . . . امون از این زبون تو چشماش آسمون بود پر از ستاره کنارش زندگی به توان خوشبختی جریان داشت جمشیداز اون آدما بود که میشد ساعتها باهاش درمورد چیزای ساده حرف زد و کیف کرد میشد کنارش ساکت باشی اما خالی شی از حرف! جمشید سیگارشو خاموش کرد تو استکانا دوتا چایی بدرنگ ریخت و گفت: باز فکری شدی مرتیکه غمگین لبخند زدمو گفتم: آخه دمصبحی خوابشو دیدم دلبرونه نشسته بود به تماشای حال زار من بهش گفتم: خوشحالی رفتی مارو دیوونه کردی؟ موهاشو انداخت پشت گوشش، نگام کرد از اون نگاهها که میدونست میمیرم براش لبخند زد هیچی نگفت.دست دراز کردم بکشمش تو بغلم از خواب پریدم باز نبود . . .جمشید استکان چاییرو داد دستمو گفت: بقول اون یارو شاعرِ: دلبر آمد پیِ تعمیر دل ویرانملیکن آنوقت که این خانه زِ تعمیر افتاد!گفتم: جمشید چقدر دیگه مونده بهار تموم شه؟گفت: رسیده به ته فصل، چشم بهم بزنیم پاییز برگشته بعدم خندید از اون خندهها که از صدتا گریه دردش بیشتر! #مهلا_بستگان 📻@blue_coldroom