به مرگ فکر میکنم به آخرین جام شراب زندگی وقتی مینوشم و آمادهی رفتن میشوم روحم گرم و تنم سرد میشود بادهی ناب مرگ را سر میکشم جسم سنگین و دست و پاگیرم را رها میکنم و به پرواز درمیآیم میروم که از زندگی بگذرم میروم که تاریخ تولد دوبارهام را جشن بگیرمبه موعدی میاندیشم که وعده داده شده تا درون خاک بیارامم و خستگی یک عمر زندگی را در گور از تن به در کنم آن هنگام که در آغوش سرد خاک آرامیدهام باد از درز گور لابهلای کفنم میپیچد تا برای آخرین بار موهایم را به بازی بگیرد موریانهها به حراجی عریان تنم میآیند تا وعدهای بردارند و به تاراج ببرند و من مست و مدهوش از ترکیب شدن عطر بدنم با بوی خاک آرزو میکنم کاش باران ببارد به مرگ فکر میکنم و لبخند میزنم شاید حتی وقتی از راه برسد دعوتش کنم دمی بنشیند باهم یک جرعه چای بنوشیم من دستی به گلدانهای خانه بکشم و یک یادداشت کوچک روی درب یخچال بچسبانم که:«رفتهام تا برنگردم»بعد دست در دستش از زندگی برای همیشه گذر کنم.میدانی عزیزدلم؛ اگر مرگ نبود تحمل این زندگی از اینهم سختتر و طاقتفرساتر میشد خوب است که مرگ میآید آنهم بیدعوت و بیخبر خوب است عزیزِمن!#مهلا_بستگان 📻@blue_coldroomو شب بخیر رفقا💙👋