میپرسی چه شد؟غم تمام شد؟ شادی برگشت؟ زخمها التیام یافتند؟نمیدانم.رهایشان کردم و به گور پدر همهشان خندیدم.بهجای آنکه یک گوشه غمباد بگیرم تا خبر مرگم،زندگی از این رو به آن رو شود،تصمیم گرفتم میان گریههایم بخندم.میخواهم دروغ یک روز خوب را با همه تقسیم کنم؛و اگر قرار است غمگین باشم، ترجیح میدهم با غم رها باشم،نه در حصار چهاردیواری یک خانه.📻@blue_coldroom
ترجيح ميدم با آدم هایی در ارتباط باشم كه ته مانده ی اميدم را از من نگيرندبه من اضطراب ندهند،حسادت نداشته باشند، مقايسه نكنند؛به اين نتيجه رسيدم كه آرامش نتيجه انتخاب آدم هاى درست است.📻@blue_coldroom