فصل دوم امتحان یک روز شین از دور دانشآموزان یو.ای را دید. تمرین. خنده. رقابت. زندگی. او وارد محوطه…
انتشار: 2026/06/29 07:16 UTC
فصل دوم امتحان یک روز شین از دور دانشآموزان یو.ای را دید. تمرین. خنده. رقابت. زندگی. او وارد محوطه نشد. فقط پشت دیوار ایستاد. یکی از معلمان متوجه او شد. مردی با موهای بلند و چشمانی خسته. «اینجا چکار میکنی؟» شین گفت: «فقط نگاه میکنم.» مرد پرسید: «میخواهی…فصل سومگرسنگیپول تمام شد.غذا تمام شد.سرما برگشت.شین دوباره مقابل یک فروشگاه ایستاد.دستش لرزید.او میتوانست دوباره دزدی کند.همان لحظه صدایی آشنا از پشت سرش آمد.«دیدی؟ قهرمانها نجاتت ندادند.»نوکتیس.مردی که همیشه در تاریکی ظاهر میشد.او کیسهای غذا جلوی شین گذاشت.«ما به آدمهای شکسته احتیاج داریم.»شین غذا را برداشت.اما چیزی نگفت.


