فصل دهمدروازه یو.ایصبح زود.باران آرام میبارید.شین روبهروی دروازه یو.ای ایستاده بود.کفشهای پاره.ل…
انتشار: 2026/06/30 07:46 UTC
فصل دهمدروازه یو.ایصبح زود.باران آرام میبارید.شین روبهروی دروازه یو.ای ایستاده بود.کفشهای پاره.لباسهای قدیمی.چشمهای خسته.اما برای اولین بار، امید کوچکی در دلش وجود داشت.او به آسمان نگاه کرد.«استاد...»«اسمم رو پیدا کردم.»و قدم اول را برداشت.اما در دوردست، نوکتیس هنوز او را تماشا میکرد.سایهها آرام زمزمه کردند:«داستان تازه شروع شده است.»


