فصل اول اولین زنگ خورشید هنوز کامل بالا نیامده بود. راهروهای U.A پر از صدای قدمهایی بود که با عجله…
انتشار: 2026/07/06 05:50 UTC
فصل اول اولین زنگ خورشید هنوز کامل بالا نیامده بود. راهروهای U.A پر از صدای قدمهایی بود که با عجله به سمت کلاسها میرفتند. بوی قهوه، نان تازه و کاغذهای نو در هوا پیچیده بود. برای بیشتر دانشآموزان، این فقط شروع یک سال تحصیلی بود. اما برای شین... این آغاز…فصل دومغریبهای میان قهرمانانباران کمکم بند آمده بود.قطرههای آب هنوز از لبهی پنجرههای کلاس پایین میچکیدند و نور خاکستری صبح، فضای کلاس 1-A را سردتر از همیشه نشان میداد.شین هنوز کنار در ایستاده بود.هیچکس چیزی نمیگفت.بیشتر دانشآموزان فقط نگاهش میکردند؛ بعضی با کنجکاوی، بعضی با تمسخر و بعضی هم انگار اصلاً حضورش برایشان اهمیتی نداشت.معلم، کیف خوابش را روی زمین انداخت و با صدایی آرام گفت:«همه بشینن.»همه روی صندلیهایشان نشستند.تنها صندلی خالی، ردیف آخر کنار پنجره بود.شین بدون حرف همانجا نشست.صندلی کمی لق میزد.برای او مهم نبود.بارها روی زمین خوابیده بود؛ یک صندلی شکسته نمیتوانست آزارش بدهد.اما نگاهها هنوز ادامه داشت....چند دقیقه بعد، معلم دفتر کلاس را باز کرد.«قبل از شروع درس، بهتره با هم آشنا بشید.»او بدون اینکه لحنش تغییر کند ادامه داد:«شما قراره مدت زیادی کنار هم زندگی کنید. اگر نتونید به هم اعتماد کنید، هیچوقت قهرمان نمیشید.»سپس اولین نفر را صدا زد.«هارو آکیاما.»پسری قدبلند از ردیف جلو بلند شد.موهای نقرهای کوتاه، چشمهای آبی روشن و لبخندی آرام داشت.لباسش کاملاً مرتب بود.او با اعتمادبهنفس گفت:«اسمم هارو آکیاماست.»«کوییرکم "فلز زنده" است.»«میتوانم فلزات اطرافم را شکل بدهم و به سلاح یا سپر تبدیل کنم.»چند نفر با تحسین دست زدند.هارو با لبخند نشست....«یونا شیراهانا.»دختری با موهای بلند مشکی و چشمان سبز از جا بلند شد.او خیلی آرام حرف میزد.«قدرت من "پژواک" است.»«میتوانم صدای هر چیزی را چند برابر کنم یا کاملاً حذفش کنم.»شین برای اولین بار سرش را بالا آورد.قدرت عجیبی بود....«کایدو رن.»پسری چهارشانه با موهای قرمز تیره بلند شد.از همان نگاه اول میشد فهمید آدم مغروری است.او دستهایش را در جیب گذاشت و گفت:«قدرت من "فشار" است.»«هر چیزی را که لمس کنم، میتوانم چند برابر سنگینتر کنم.»بعد نگاه کوتاهی به شین انداخت.لبخندی زد.اما آن لبخند دوستانه نبود....نوبت به نفر چهارم رسید.«سورا مینامی.»دختری ریزاندام با موهای کوتاه قهوهای.وقتی ایستاد، لبخند زد.«قدرت من "نوربافت" است.»«میتوانم رشتههایی از نور بسازم و از آنها برای درمان یا دفاع استفاده کنم.»برخلاف بقیه، وقتی نشست، نگاه کوتاهی به شین کرد و لبخندش را حفظ کرد.همان لبخند کوتاه، چیزی در دل شین تکان داد.شاید...همه از او متنفر نبودند....معلم دفتر را بست.«آخرین نفر.»کلاس دوباره ساکت شد.همه نگاهشان را به انتهای کلاس دوختند.«شین.»او آرام بلند شد.دستهایش کنار بدنش بود.چند ثانیه سکوت کرد.انگار دنبال کلمات میگشت.«اسمم... شینه.»«قدرتم... "تهی".»زمزمهای در کلاس پیچید.«اسم عجیبیه...»«تهی یعنی چی؟»«هیچوقت نشنیدم.»یکی از دانشآموزها با صدای بلند پرسید:«قدرتت دقیقاً چیه؟»شین جواب نداد.نه چون نمیخواست.چون خودش هم هنوز نمیدانست....کایدو خندهای کرد.«نکنه اصلاً قدرت نداری؟»چند نفر خندیدند.شین فقط به زمین نگاه کرد.همان لحظه سایهی زیر پایش برای چند ثانیه موج برداشت.آنقدر آرام که فقط سورا متوجه شد.چشمهایش کمی گرد شد.«اون... چی بود؟»اما قبل از اینکه چیزی بگوید، سایه دوباره عادی شد....زنگ کلاس به صدا درآمد.معلم گفت:«استراحت ده دقیقه.»همه از جایشان بلند شدند.گروههای کوچک تشکیل شد.صدای خنده و صحبت فضای کلاس را پر کرد.تنها کسی که هنوز سر جایش نشسته بود، شین بود.او نمیدانست باید با چه کسی حرف بزند.یا اصلاً کسی حاضر است با او حرف بزند یا نه.در همین فکر بود که صدای آرامی کنار پنجره شنید.«میتونم اینجا بشینم؟»شین سرش را بلند کرد.سورا بود.بدون اینکه منتظر جواب بماند، روی صندلی کناری نشست.چند لحظه هر دو سکوت کردند.بعد سورا آرام گفت:«همه وقتی میترسن، شروع میکنن به قضاوت کردن.»شین با تعجب نگاهش کرد.«منظورت چیه؟»سورا به حیاط مدرسه خیره شد.«اونها از تو نمیترسن... از چیزی میترسن که هنوز نمیشناسن.»برای اولین بار بعد از مدتها...شین احساس کرد شاید در این مدرسه، بتواند کسی را پیدا کند که قبل از قضاوت کردن، حرفهایش را بشنود.اما درست در همان لحظه، در انتهای راهرو، مردی با کت بلند سیاه چند ثانیه پشت پنجره ایستاد.چهرهاش دیده نمیشد.فقط لبخند محوی روی صورتش بود.نوکتیس...او هنوز آنجا بود.و از دور، اولین روز زندگی جدید شین را تماشا میکرد.


