فصل دوم غریبهای میان قهرمانان باران کمکم بند آمده بود. قطرههای آب هنوز از لبهی پنجرههای کلاس پ…
انتشار: 2026/07/06 18:00 UTC
فصل دوم غریبهای میان قهرمانان باران کمکم بند آمده بود. قطرههای آب هنوز از لبهی پنجرههای کلاس پایین میچکیدند و نور خاکستری صبح، فضای کلاس 1-A را سردتر از همیشه نشان میداد. شین هنوز کنار در ایستاده بود. هیچکس چیزی نمیگفت. بیشتر دانشآموزان فقط نگاهش…فصل سوماولین تمرینصبح هنوز کاملاً روشن نشده بود.باران شب گذشته، حیاط وسیع U.A را شسته بود و بوی خاک خیس در هوا پیچیده بود. از پنجره کلاس، زمین تمرین دیده میشد؛ زمینی پر از موانع فلزی، ساختمانهای بتنی کوچک و رباتهایی که هنوز خاموش بودند.شین روی صندلی آخر کلاس نشسته بود.هنوز به حضور این همه آدم عادت نکرده بود.سالها زندگی در خیابان، به او یاد داده بود همیشه پشت به دیوار بنشیند، همیشه خروجی را زیر نظر داشته باشد و هیچوقت به کسی پشت نکند.حتی حالا هم، نگاهش مدام بین پنجره و در کلاس جابهجا میشد.در کلاس باز شد.معلم وارد شد؛ همان چهره خسته، همان فنجان قهوه و همان نگاه بیاحساس.بدون مقدمه گفت:«امروز درس نداریم.»چند نفر خوشحال شدند.اما جمله بعدی لبخندشان را از بین برد.«امروز اولین ارزیابی عملی شماست.»همهمه کلاس را پر کرد.کایدو با لبخند گفت:«بالاخره معلوم میشه کی واقعاً لیاقت اومدن به اینجارو داره.»چند نفر خندیدند.نگاهش مستقیم روی شین ثابت ماند.شین چیزی نگفت.معلم ادامه داد:«قهرمان بودن یعنی شناختن توانایی خودت... نه شکست دادن بقیه.»او برگهای را روی میز گذاشت.«امروز هیچ امتیازی ثبت نمیشه. فقط میخوام ببینم هر کدوم از شما چطور فکر میکنید.»چند دقیقه بعد...تمام کلاس در زمین تمرین شماره سه ایستاده بودند.زمین، شهری مصنوعی بود؛ ساختمانهای نیمهویران، خیابانهای باریک، خودروهای از کار افتاده و صدای آژیرهایی که هر چند دقیقه یکبار به گوش میرسید.بالای سرشان پهپادهای مدرسه پرواز میکردند و همه چیز را ضبط میکردند.معلم رو به دانشآموزان گفت:«امروز با رباتها نمیجنگید.»همه با تعجب به هم نگاه کردند.«هدفتون پیدا کردن و نجات افراد گرفتار در شهره.»سپس مکثی کرد و ادامه داد:«یادتون باشه... مردم برای دیدن قدرت قهرمانها کمک نمیخوان.»«اونا فقط میخوان زنده بمونن.»معلم نام گروهها را اعلام کرد.گروه اولهارو آکیاما.سورا مینامی.شین.کایدو رن.همان لحظه کایدو با اعتراض گفت:«جدی؟»«باید با اون کار کنم؟»معلم حتی نگاهش هم نکرد.«مشکلی داری؟»کایدو سکوت کرد.ساعت آغاز تمرین به صدا درآمد.دروازه فلزی آرام باز شد.چهار نفر وارد شهر مصنوعی شدند.چند دقیقه اول...هیچکس حرفی نزد.هارو جلوتر حرکت میکرد و نقشه را بررسی میکرد.سورا اطراف را زیر نظر داشت.کایدو با بیحوصلگی قدم برمیداشت.شین آخر گروه حرکت میکرد.نه از روی ترس...از روی عادت.ناگهان صدای فریاد زنی از طبقه دوم ساختمانی قدیمی بلند شد.«کمک...!»کایدو بدون فکر دوید.«پیداش کردم!»هارو فریاد زد:«صبر کن!»اما دیر شده بود.همین که کایدو وارد ساختمان شد...صدای انفجار بلندی شنیده شد.کف ساختمان فرو ریخت.گرد و غبار همه جا را گرفت.کایدو بین آوار گیر افتاد.سورا با نگرانی گفت:«این تله بود...»هارو با اخم به ساختمان نگاه کرد.«امتحان هوش بود...»او میخواست وارد ساختمان شود که شین آرام گفت:«نه.»همه به او نگاه کردند.شین به دیوارهای ترکخورده اشاره کرد.«اگر از در اصلی وارد بشیم... کل ساختمون میریزه.»کایدو از زیر آوار فریاد زد:«کمکم کنید!»هارو پرسید:«پس راهت چیه؟»شین چند ثانیه سکوت کرد.چشمهایش روی پنجره شکسته طبقه دوم ثابت ماند.بعد به لوله زنگزدهای که کنار ساختمان بود اشاره کرد.«از اونجا.»هارو لحظهای نگاهش کرد.لبخند بسیار کوتاهی زد.«فکر بدی نیست.»چند دقیقه بعد...هارو با استفاده از قدرتش لوله را محکم کرد.سورا با رشتههای نور، مسیر را روشن نگه داشت.شین از لوله بالا رفت.باد سرد لباس پارهاش را تکان میداد.دستانش زخمی شدند.اما بالا رفت.وقتی وارد ساختمان شد، کایدو را دید که پایش زیر تیر آهن گیر کرده است.کایدو با دیدن او اخم کرد.«تو؟»شین زانو زد.با تمام قدرت تیر آهن را بلند کرد.اما تکان نخورد.نفسش سنگین شد.در همان لحظه...سایههای زیر پایش آرام شروع به حرکت کردند.صدایی در ذهنش پیچید.«از من کمک بخواه...»شین دندانهایش را روی هم فشرد.«نه...»«فقط یک لحظه...»سایهها ضخیمتر شدند.هوا سرد شد.برای چند ثانیه، تیر آهن انگار سبکتر شد.شین آن را کنار زد.کایدو آزاد شد.اما درست همان لحظه، سایهها دوباره ناپدید شدند.کایدو با تعجب به زمین نگاه کرد.«الان... چی شد؟»شین سریع از او فاصله گرفت.«باید بریم...»او نمیخواست کسی چیزی دیده باشد.اما پشت دوربینهای نظارتی...در اتاق کنترل...یکی از استادان تصویر را متوقف کرد.بارها و بارها همان چند ثانیه را نگاه کرد.


