*☑️ عزّت یا ذلّت؟!* 🔴 این داستان واقعی است و در زندگی من اتفاق افتاده است.سال ۵۸ که خدمت نظام وظیفه…
انتشار: 2026/06/30 19:16 UTC
*☑️ عزّت یا ذلّت؟!* 🔴 این داستان واقعی است و در زندگی من اتفاق افتاده است.سال ۵۸ که خدمت نظام وظیفهام در *"سپاهدانش"* را تمام کردم، به یک دیپلمه بیکار تبدیل شدم.تا پیدا کردن شغل (در سال اول انقلاب) که جایی فراخوان استخدام نبود، چون ازدواج کرده بودم و خرج خانواده بر عهدهام بود، به شغل عَملگیوفَعلگی مشغول شدم.🟦 همسرم درست در روز اعلام درگذشت آیتاللهطالقانی،موقع وضعحملاش بود.و من فقط ۱۰۰ تومان پس انداز داشتم!تصمیم گرفتم همسرم را به بیمارستانی در لنگرود ببرم.🟦 آن موقع خودروهای بنز مشکیرنگ، مسافرکش مسیر 《رشت_چالوس》 بودند.راننده، من و همسرم و مادرم را سوار کرد.وقتی داستان زندگیام را درددل کردم، گفت: چرا خانمات را به *"بیمارستان حمایت از مادران رشت"* نمیبری؟نمیدانستم *آنجا، همان بیمارستان حمایت از مادران فرحپهلوی"* است!اول فکر کردم پولام کفایت نمیکند. 🔴 راننده گفت:اگر راضی باشی، به رشت برویم.گفتم: باشه، برویم.ما را یکراست برد بیمارستان.پرستار، با تختروان (برانکار) همسرم را از من تحویل گرفت و یک کارت، و پاکتی (که یک نخ به آن بسته بود) به من داد و گفت:فردا تلفن بزن، بیا نوزادت را ببر.🟦 با مادرم (با همان بنز) به رودسر برگشتم.در راه برگشت، پاکت را باز کردم،۵۰ تومان پول بود و یک کارت که حاوی شماره تلفن بیمارستان و کد پذیرش بود.🟦 وقتی راننده، ما را رودسر پیاده کرد، گفتم:کرایهاش چقدر است؟گفت: کرایه امروز و فردا را از پذیرش بیمارستان گرفتهام، انگار به تو هم ۳۰تومان هدیه تولد نوزاد دادهاند.😉خواستم خداحافظی کنم، گفت:فردا ساعت ۲ بعدازظهر در همینجا منتظرتان هستم که برویم و نوزادت را بیاوریم.((فهمیدم کرایه رفتوبرگشت ِ فردا را هم به او پرداختهاند!!!))🔴 فردای آنروز، با مادرم سوار بنز او شدیم و رفتیم بیمارستان.توی بیمارستان، من منتظر بودم...که پرستاری شمارهای را خواند.متوجه نشدم که این، همان شمارهی داخل کارت است. 🟦 چند بار خواند و با مهربانی به طرف چند نیمکت رفت و اسم دخترم را بهزبان میآورد.من متوجه شدم و گفتم: دختر منه.گفت: بیا نوزادت را با مادرش ببر.خوشحال شدم و با مادرم رفتیم داخل بخش.در ایستگاه پرستاری، یک ساکبچه هم به من دادند و یک کتاب تحت عنوان: *《چگونگی نگهداری نوزاد》* که مُصوّر بود.🟦 از درب بیمارستان که خواستیم خارج شویم، نگهبان به ما تبریک گفت و به همسرم (که نوزاد بغلش بود) گفت:تا جایی که امکان دارد، نوزاد از شیرمادر استفاده کند.راننده (که پیاده شدهبود) یک کارتن بزرگ را در صندوقعقب گذاشت و حرکت کردیم.🟦 از او پرسیدم:توی کارتن چیه؟گفت: ۲۴ قوطی شیرخشک.گفتم: چقدر شد؟گفت: پولی نبود، هدیه *#فرحپهلوی* به مادران است!معلوم بود بودجهی کلیه هزینهها، از سالها قبل، و از جانب بنیادهایخیریه، تأمین و برنامهریزی شده بوده و کارکنان بیمارستان، هنوز از هدایا و اندوختهی دفتر فرحپهلوی ذخیره داشتند...🟦 هم نوزادی سالم داشتم،هم ۱۰۰تومان خودم را،هم ۵۰ تومان هدیه را،هم ۲۴ قوطی شیرخشک،و هم خرج سفر را پرداختهبودند.خدماتی که در هیچ کشور ثروتمندی در جهان، ارائه نمیشدلعنت به نسل ۵۷@C_B_SHAHZADEH

