╭┈┈┈┈┈─────❥ ڪـافہ تنهــــــایی🤍 @cafe_tanhayi 🍁✨ ╰┈➤ گفتم:"خب یکی دیگه میگرفتم."یه قلپ از قهوهش خورد و گفت:"نمیخواد."بعد مکث کرد و گفت:"چون عکس گرفتن بهونه بود."جا خوردم.گفتم:"یعنی چی؟"گفت:"تو حتی یه ثانیه هم تو صفحه گوشی نگاهم نکردی.""فقط دکمه رو زدی که سریع تموم شه.""من مدلِ اینستاگرام نیستم که عکسِ بینقص بخوام.""فقط دلم میخواست برای چند ثانیه...""تمام حواست فقط به من باشه و با دقت نگاهم کنی."فنجونِ قهوه تو دستم خشک شد.راست میگفت.من داشتم از سرِ تکلیف و رفعِ مسئولیت اون کارو میکردم.اما اون دنبالِ انجامِ وظیفهی من نبود.دنبالِ «حضور» من بود.دستشو گرفتم و گفتم:"راستشو بخوای...""حق با توئه.""گوشیتو بده بهم."با تعجب نگاهم کرد.گفتم:"میخوام این بار،نه برای عکس گرفتن...""برای اینکه ببینم چقدر امروز قشنگ شدی ازت عکس بگیرم."سرشو انداخت پایین و خندید.انگار همون یه جمله،تمامِ اون دلخوریِ پنهان رو شست و برد.اون روز فهمیدم...تو رابطه، مهم نیست چه کاری برای پارتنرت انجام میدی.مهم اینه که موقعِ انجامش، چقدر "حضورِ قلب" داری.بعضی وقتا آدمی که کنارته،فقط میخواد بدونه هنوزم مثلِ روزای اول،برای نگاه کردن بهش حوصله به خرج میدی یا نه.╭┈┈┈┈┈─────❥ ڪـافہ تنهــــــایی🤍@cafe_tanhayi🍁✨╰┈➤