*|رهایی در جدایی!|زن آمده بود؛ چهرهاش پر از چینوچروک. گویی هر خط، سکهای بود که روزگار در ازای رن…
انتشار: 2026/08/06 06:19 UTCدریافت: 2026/08/07 12:45 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/07 12:45 UTC
*|رهایی در جدایی!|زن آمده بود؛ چهرهاش پر از چینوچروک. گویی هر خط، سکهای بود که روزگار در ازای رنج از او گرفته و بر صورتش نشانده بود.مرد نیز همانگونه بود؛ موهای سپید و ریخته، قامتی خمیده، عصایی در دست، چشمانی کمسو و صورتی که سالها اندوه، بر آن نقش بسته بود.هر دو پیر بودند؛ نه فقط از گذر عمر، که از سنگینیِ زندگی.ساکت کنار هم نشسته بودند. نه نگاهی و نه حرفی.چشمهایشان به گوشهای از اتاق دوخته شده بود؛ انگار پردهای نامرئی پیش رویشان آویخته بودند و فیلمِ ۵۰ سال زندگیشان را، بیصدا، مرور میکردند.آنسوتر، دختر و پسرشان با وکیل حرف میزدند."خواهش میکنیم... حکم طلاقشان را پیگیری کنید.دیگر بس است...تمام عمر گفتند به خاطر شما از هم جدا نمیشویم.اما ما دیگر این فداکاری را نمیخواهیم.ما از کودکی، هر روز اختلاف دیدیم؛ هر روز اشک مادر را، هر روز آه پدر را.روزگار کودکیمان میان قهرها و آشتیهای کوتاه، میان تهدید به رفتن و ماندن، سپری شد.سال هاست که میگویند جدا میشویم اما هیچ گاه جدا نشدند؛ فقط رنجشان را میان ما تقسیم کردند.ما دیگر توان تحمل نداریم.اگر قرار است آرامشی باقی مانده باشد، شاید پس از این جدایی به دست آید؛ آرامشی که سالها پیش، قربانیِ ماندنی شد که هیچکس را خوشبخت نکرد."پدر و مادر همچنان خاموش بودند.شاید دیگر حرفی نمانده بود.گاهی جدایی، پایان یک زندگی نیست؛ پایانِ رنجی ست که سالها پیش آغاز شده و همه اعضای یک خانواده را، بیآن که خود بخواهند، با خود پیر کرده است. سیده نصرت شجاعی*از واگویه های یک وکیل.@cafee_art..