آن سالها که قرص آهن و زینک و منیزیم نیامده بود، همیشه آبگوشت مادر صدا میداد، صدای آهن و نخود و میخ. یک نفر به مادر گفته بود توی آبگوشتت میخ آهنی بیانداز تا خوب بجوشد و آهن پس دهد.بعدها که قرص آهن و زینک و منیزیم آمد، مادر هنوز توی آبگوشتش میخ می انداخت، چون فراموش می کرد کدام ماه و کدام روز و کدام ساعت، کدام قرص را بخورد. این روزها مادر پای گلدان حسن یوسف، شمعدانی و قاشقی و خرزهره اش میخ زنگ زده ی آهنی فرو کرده تا اگر توی تنهایی شان، توی بی کسی شان، توی بی آهنیشان گیر افتاده باشند، میخ درمانی شان کرده باشد و دلش قرص باشد که گلهایش قرص آهنشان را سر ساعت خواهند خورد.هنوز که خیلی ها هستند، هنوز که آلزایمر نگرفته اند، هنوز که مهاجرت نکرده اند، هنوز که خودکشی نکرده اند، هنوز که پوستشان تازه است، هنوز که می توانند استکان چای جلوی ما بگذارند، نان و پنیر و سبزی برایمان لقمه بگیرند، شماره ی ما را بگیرند سلام کنند حالمان را بپرسند، هنوز که کوچه هامان برای پرایدهاشان جای خالی پارک دارد، هنوز که ...میخ آهنی پای گلدانشان باشیم، هنوز که دیر نشده._ملیحه ترکمن زاده_.@cafee_art..