#داستان#آخرشتقدیم به بانو#شهرنوش_پارسی_پورباز همان خواب را دید، خوابی که چند شبِ پیاپی دیده بود.آدم…
انتشار: 2026/07/09 10:49 UTCویرایش: 2026/08/01 00:09 UTCدریافت: 2026/08/15 03:09 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:09 UTC
#داستان#آخرشتقدیم به بانو#شهرنوش_پارسی_پورباز همان خواب را دید، خوابی که چند شبِ پیاپی دیده بود.آدمهای مختلفی، اطرافش بودند. هر کس از جایی آمده بود.بعضی را میشناخت.هر کس وسیلهای در دست داشت،انگار آخرالزمان شده بود و همه منتظر چیزی، کسی یا اتفاقی بودند.هر کس تنها چیزی را که میتوانست بردارد، با خود آورده بود. شاید به آنها اجازه داده بودند فقط یک چیز بردارند، چیزی که برایشان بیشترین اهمیت را داشت.در دست خودش یک کیسهٔ نایلون مشکی بود.میترسید، چون یادش نمیآمد داخل آن چیست! آدمها از کنارش میگذشتند. بعضی گریه میکردند، بعضی صورتی سنگی و بی تفاوت داشتند و بعضی وانمود میکردند که اتفاقی نیفتاده است. اما او میدانست که این آخرش است.میدانست بهزودی همهچیز تمام میشود. شهابسنگی به زمین میخورد، آتشی درمیگیرد، یا همان آخرالزمانی که وعدهاش را داده بودند فرا میرسد، کوهها از جا کنده میشوند و همهچیز تمام میشود.دلش میخواست فقط برای یک لحظه بداند چه چیزی را برداشته است، چه چیزی را داخل آن کیسهٔ سیاه انداخته است، اما دوست نداشت به خاطرهها فکر کند.خاطرهها برای او مفهومی دور داشتند، مثل لحظهٔ خوردن یک بستنی یخی در تابستان، زیر سایهٔ درختی بلند در حیاط خانهٔ پدری.طعم شیرین آن بستنی یخی پرتقالی را به یاد داشت.بعید بود آن تکه از زندگیاش را داخل کیسه انداخته باشد، اما شاید فقط همان لحظه، طعم شیرین بستنی یخی را از کل زندگی اش به یاد داشت.یک نفر از کنارش گذشت.مطمئن بود قبلاً او را دیده است، اما اینجا همه خودشان را به ناآشنایی میزدند. همه، بلاتکلیف و هراسان، منتظر بودند.حتی آنهایی که لبخند میزدند.شاید لبخند، صادقانهترین شکلِ ترسِ آنها بود.باید به کیسه نگاه میکرد. باید میدید چه چیزی را با خود آورده است.آهسته درِ کیسه را گشود.یک پینهدوز از داخل کیسه بیرون آمد. از این حشره خوشش میآمد، قرمز، با خالهای سیاهِ زیبا.همیشه فکر می کرد خدا چقدر ، برای آفرینش این موجود، وقت گذاشته است.فقط نمیدانست چرا از میان آن همه خاطره، پینهدوز را با خود آورده است!به یاد کودکیاش افتاد،روزهایی که در باغ مادربزرگش، در خیابان دزاشیب، پینهدوزها را داخل جعبهٔ کبریت جمع میکرد و بعد، وقتی برایشان یک قصه میگفت ، آزادشان میکرد.آن سالها پینه دوزها، تنها مخاطبان واقعی مودب قصه های او بودند.صدای غمگینِ گوگوش، از خانهٔ مادربزرگ به گوش میرسید:«میخوام نزدیک سحر، سینه مو پاره کنم...»حالا باید میگذاشت پینهدوز برود ، یا طبق رسم همیشگیاش، اول برایش یک قصه بگوید و بعد رهایش کند.پینهدوز عجله داشت که برود، اما دختر رسمش این بود.پینهدوز را به زور دوباره داخل کیسه برگرداند، و قصه اش را آغاز کردقصه ای غمگین، از مادرانی که فرزندانشان، کوچ ابدی کرده بودند. از دخمه های تاریک، اشکهای پنهان، رنجهای بسیار، غمها، دلتنگیها، شکنجه ها، فریادهای ناشنیده و عدالتی که هرگز وجود نداشت.حالا دوباره درِ کیسه را باز کرد و به پینهدوز گفت: قصه تمام شدبرو. حالا آزادی !پینهدوز مرده بود.#چیستا_یثربی #چیستایثربی #داستان#داستان_کوتاه#کانال_رسمی_چیستا_یثربی @chista_yasrebihttps://t.me/joinchat/AAAAADvSdBq1EA_7IHG-jQ