خون روی زینههای شفاخانه «امام زمان» در پلخشک ریخته بود. راهروها آنقدر شلوغ بود که نمیشد به را…
انتشار: 2026/08/24 04:10 UTCدریافت: 2026/08/24 07:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/24 07:20 UTC
خون روی زینههای شفاخانه «امام زمان» در پلخشک ریخته بود. راهروها آنقدر شلوغ بود که نمیشد به راحتی از میان جمعیت عبور کرد. کودکان زخمی، یکی پس از دیگری، به داخل شفاخانه منتقل میشدند. بعضی بیهوش، بعضی غرق در خون و بعضی دیگر با چشمانی نیمهباز که هنوز نمیدانستند چه اتفاقی برایشان افتاده است.ساعت از شش پسازچاشت نگذشته بود که به شفاخانه امام زمان در ایستگاه پلخشک دشت برچی رسیده بودم. همهجا آشفته بود. صدای گریهی مادران و صدای فریاد اعضای بزرگتر خانوادهها با رفتوآمد شتابزدهی داکتران و کارمندان شفاخانه درهم آمیخته بود. جایی برای نشستن نبود. کودکی بیهوش روی دست چند نفر به داخل برده میشد. چند قدم آنطرفتر، خانوادهای با اضطراب نام فرزندشان را صدا میزدند. کسی دنبال داکتر بود، کسی خون میخواست و کسی فقط ایستاده بود و با چشمانی پر از ترس به دروازهی شفاخانه خیره شده بود.بیشتر بخوانید: etilaatroz.com/259647@DailyEtilaatroz





