#ردپای_باستانیحكايت آن کفاش است كه سالها كفش مردانه دوخت و خريدار نداشت (چون يك مرد تا یک كفش را نپ…
انتشار: 2026/08/27 19:15 UTCدریافت: 2026/08/28 08:20 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/28 08:20 UTC
#ردپای_باستانیحكايت آن کفاش است كه سالها كفش مردانه دوخت و خريدار نداشت (چون يك مرد تا یک كفش را نپوساند و چند بار آن را وصله پینه نكند دور نمىاندازد) پس شروع به دوختن كفش زنانه كرد و مشترى زياد شد زيرا هر زنی كوشش داشت چندین گونه كفش در خانه ذخيره داشته باشد بنابر این كفاش ما اين بيت را هم نوشت و بر سر در دكان آويخت:مردانه دوختيم و کس از ما نمىخريدرو رو زنانه دوز كه مردانه مىخرند#منبع: گذار زن از گدار تاریخ، باستانی پاریزی، ص ۴۲۰#دوست_داران_دانایی@danaeeii
پستهای تلگرام — دوست داران دانایی
🔹 #الفاظی با #معنای_کاملا_متضاد!گاهی یک کلمه در دو زبان، دو معنای کاملاً متفاوت دارد و همین تفاوت میتواند یک سوءتفاهم بامزه درست کند! 😄یکی از همکاران می گفت : هنگام ساخت سد تنگه سلیمان (شهید رجایی ساری)، بخش زیادی از مهندسان و کارگران پروژه از برادران ترک بودند.خدمتکار آنها هم مردی محلی به نام #مشهدی_رجب بود.یک روز مهندسان ترک مشغول صبحانه بودند که مشهدی رجب را دیدند که از داخل رودخانه به طرف آنها میآید.با صدای بلند فریاد زدند:«مش رجب! بویور... بویور!»اما مشهدی رجب به جای اینکه جلو بیاید، مسیرش را عوض کرد و از رودخانه بیرون رفت و دور شد!مهندسان که تعجب کرده بودند، بعداً از او پرسیدند:— مش رجب! ما اینهمه صدات کردیم « #بویور، بویور»، چرا نیومدی؟مشهدی رجب با خونسردی جواب داد:— خب خودتون فرمودید «بویور»!من هم اطاعت کردم...«بویور» به زبان ما یعنی «برو بیرون»! منم رفتم بیرون! 😂در ترکی آذری، «بویور» (Buyur) یعنی:«بیا»، «بفرما»، «در خدمتتم»اما در گویش #مازنی، «بویور» معنای متفاوتی دارد یعنی ؛ برو بیرون و همین تفاوت، مشهدی رجب را از یک دعوت دوستانه، به فرار محترمانه از صبحانه رساند! 😂گاهی مشکل از این نیست که آدم حرف طرف مقابل را نمیفهمد؛مشکل این است که خیلی خوب میفهمد... اما به زبان خودش! 😄✍️ #اکبر_عزتی_رستگار#دوست_داران_دانایی@danaeeii
🔴 #تقدیر_پزشکیان از #همتی!#دلار از ۲۰۰ هزار تومان عبور کرده، #تورم هم سر به فلک گذاشته؛ولی ظاهراً اینها نهتنها جای نگرانی ندارند، بلکه تقدیر و تشکر هم دارند! 😂🔷آقای همتی، من فکر میکردم شما فقط #خوشبین هستید؛نمیدانستم اینقدر هم #خوششانس هستید!از #رانندگی شروع کردی، رسیدی به #وزارت، بعد هم #ریاست_بانک_مرکزی؛حالا دلار ۲۰۰ هزار تومانی و تورم افسارگسیخته هم به کارنامهات اضافه شده،ولی باز هم از شما تقدیر میشود!به نظرم از این به بعد به جای « #لوک_خوششانس» باید کارتون جدیدی بسازند:به نام « #عبدالناصر_خوششانس» 😂بابا ایول داری آقای همتی!باور کن باید خودِ شانس پیش شما شاگردی کنه!😄✍️ #اکبر_عزتی_رستگار#دوست_داران_دانایی@danaeeii
اون دزد که طلاهای یه پیرزن رو برده بود گرفتن، بردنش پیش پیرزنه، پیرزنه میگه بزنید بکشیدش من نمیبخشمش.#دوست_داران_دانایی@danaeeii
نماینده مجلس:سفره فرهنگیان جمع شده استوزیر آموزش و پرورش:معیشت فقط حقوق نیست!!!#دوست_داران_دانایی@danaeeii
🔴 ۸ گرم طلا؛ این همه پول؟!«باورم میشه که برای خرید این مقدار طلا، یعنی فقط ۸ گرم طلا، باید این همه پول پرداخت کرد؟کجا داریم میریم؟آدم وقتی قیمتها رو میبینه، واقعاً نمیدونه فردا قرار چه اتفاقی بیفته.🔸 خدا رحم کنه به مردم و سفرههایی که هر روز کوچکتر میشن.#دوست_داران_دانایی@danaeeii
قصه فوق العاده زیبای #وامق_و_عذراوامق شاهزاده ای جوان و زیبا و به غایت بلند بالا بود و یک شکارچی بی نظیر ، او روزی به جهت شکار بیرون می رود ولی بازِ شکاریِ او دیوانه وار او را به این سوی و آن سوی می کِشاند و مسافت طولانی در پی خویش می کشد تا اینکه او را بر خیمه چادری میبیند خیمه گاهی که متعلق به یک قوم چادرنشین است، نزدیک چادر می شود.ناگاه دختر ی بلندبالا و بسیار زیبارو از چادر بیرون می آید و باز بر شانه های او قرار میگیرد ، وامق محو جمال دختر مانده که پرنده از شانه های عذرا بلند می شود و بر شانه او می نشیند ، گوئی وظیفه خویش به انجام رسانده است مهر عذرا در وجود شاهزاده مینشیند و اینگونه شکارچی شکار می شود . عذرا او را به لیوان آبی میهمان می کند و داخل چادر می شود ، وامق باز می گردد اما گوئی قلبش جا مانده است .وامق پس از تحقیق زیاد در می یابد که عذرا دختر یک خانواده فقیر چادر نشین است که از کشیدن دندان فاسد قبیله امرار معاش می کنند !یعنی سر بیمار را بر زانوی عذرا می نهند و چون مدهوش زیبایی او می شود دندان را پیرزنی که مادر عذرا است میکشد!با اینکه عذرا از طبقه فرودست و فقیر است وامق عاشق او می شود و با اصرار زیاد به خواستگاری او می روند و پیرزن که نمی خواهد ابزار امرار معاش را از دست بدهد به هیچ طریقی راضی نمی شود. دیگر روز وقتی وامق به محل چادر نشینان میآید می بیند هیچ کس نیست او شوریده دل و دیوانه و سرگشته ماه ها در کوچه و خیابان و شهر به شهر می گردد تا اینکه قبیله عذرا را می یابد و به بهانه درد دندان داخل چادر می شود سرش را روی زانوی عذرا میگذارد و محو تماشای یار می شود.تا این زمان هیچ کس به دلیل ژولیدگی او را نشناخته است !پیرزن می گوید کدام دندان وامق یک دندان را نشان می دهد و او آن را با اینکه سالم است می کشد وقتی از او میخواهد برخیزد او دندان دیگری را نشان میدهد، پیرزن به جهت کاسبی با اینکه می داند دروغ می گوید آن را میکشد حالا دیگر عَذرا او را شناخته است !"حجله همان است که عذراش، بستبزم همان است که وامق، نشست"کار به دندان چهارم میکشد اشکبر گونههای عذرا سرازیر می شود پیرزن درمی یابد که او وامق است ! اما با هر اشارهی وامق ادامه می دهد! سیل اشک های عذرا و پاشنه های پای خونآلود وامق است که در خاک کف چادر فرو می رود و پیرزن همچنان ادامه میدهد تا به دندان سی و دوم می رسد.وامق نگاه نیمه جانی بر چهره عذرا دارد در حالی که زانوان عذرا در خون وامق نشسته است وامق با آخرین دندان سالمی که کشیده می شود جان میدهد و عذرا مستاصل و نا امید سرش را روی سینه او می گذارد و او نیزجان می دهد.حال تمامی قبیله بر درگاه چادر ایستاده اند و عظمت عشق را نظاره می کنند.پس از زاری بسیار هر دو را در کنار هم به خاک میسپارند و پس از مدتی دو درخت انار در همان گودالی که از پاشنهی پای وامق ایجاد شده در کنار هم میرویند و ساقه های آنها در هم می پیچد و زیارتگاه عشاق می شود. «هر آن کسی که درین حلقه نیست زنده به عشق بر او نمرده به فتوای من نماز کنید»البته قصه وامق و عذرا به هفت روایت در منظومه ها و نثر پارسی آمده است که یکی از آنها تقدیم نگاه زیبای شما شد.#دوست_داران_دانایی@danaeeii