قرن ۱۳ طاعون شایع شد، کلیسا آن را نشانه گناهان یهودیان دانست، ۱۲هزار یهودی در باواریا و استراسبورگ…
انتشار: 2026/08/27 08:50 UTCدریافت: 2026/08/27 22:05 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/27 22:05 UTC
قرن ۱۳ طاعون شایع شد، کلیسا آن را نشانه گناهان یهودیان دانست، ۱۲هزار یهودی در باواریا و استراسبورگ سوزانده شدند. بقیه مردم را طاعون کشت.پایان قرن ۱۶ برای مدتی جراحی ممنوع شد.پاپ معتقد بود که در روز رستاخیز قطعات بدن نمی توانند یکدیگر را پیدا کنند! هزاران نفر با این تصمیم پاپ مردند بلکه اجزای بدنشان در روز رستاخیز گم نشود!قرن ۱۷ ادعا شد لمس استخوانهای یک قدیس در فلورانس باعث شفا میشود،زیستشناسی تصادفی کشف کرد که استخوان یک بز است، اما استخوانها همچنان شفا میداد!انسان ها نادان به دنيا مى آيند نه احمق آنها توسط آموزش اشتباه ، احمق میشوند.داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
پستهای تلگرام — داستانک های زیبا واموزنده📚
مردی به نزد حلوا فروشی رفت وگفت: «مقداری حلوای نسيه به من بده» حلوا فروش قدری حلوا برايش در کفه ترازو گذاشت و گفت : « امتحان کن ببين خوب است يانه.» مرد گفت:« روزه ام باشد موقع افطار » حلوا فروش گفت:« هنوز ۱۰ روز به ماه رمضان مانده ؛ چطور است که حالا روزه گرفته ای .» مرد گفت:« قضای روزه پارسال است.» حلوا فروش حلوايش را از کفه ترازو برداشت وگفت : «تو قرض خدا را به يک سال بعد می اندازی قرض من را به اين زودی ها نخواهی داد .من به تو حلوا نمی دهم.داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
مادر پسر هشت سالهای فوت کرد و پدرش با زن دیگری ازدواج کرد. یک روز پدرش از او پرسید: پسرم به نظرت فرق بین مادر اولی و مادر جدید چیست؟پسر با معصومیت جواب داد: مادر اولیام دروغگو بود اما مادر جدیدم راستگو است.پدر با تعجب پرسید: چطور؟پسر گفت: قبلاً هر وقت من با شیطانیهایم مادرم را اذیت میکرم، مادرم میگفت اگر اذیتش کنم از غذا خبری نیست اما من به شیطانی ادامه میدادم. با این حال، وقت غذا مرا صدا میکرد و به من غذا میداد. ولی حالا هر وقت شیطانی کنم مادر جدیدم میگوید اگر از اذیت کردن دست برندارم به من غذا نمیدهد و الان دو روز است که من گرسنهام.داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
چه زیبا گفت حضرت مولاناﺩﻧﯿﺎ ﻫﻤﻪ ﻫﯿﭻ ﻭ ﺍﻫﻞ ﺩﻧﯿﺎ ﻫﻤﻪ ﻫﯿﭻﺍﯼ ﻫﯿﭻ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﯿﭻ ﺑﺮ ﻫﯿﭻ ﻣﭙﯿﭻﺩﺍﻧﯽ ﮐﻪ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻋﻤﺮ ﭼﻪ ﻣﺎﻧﺪ ﺑﺎﻗﯽ؟ﻣﻬﺮ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺎﻗﯽ ﻫﻤـﻪ هیچ...درود🌹داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
آلبرت انشتین از دانشگاه اخراج شد ولی فیزیک را با فرضیه هایش دگرگون کرد ! ونگوک در سراسر زندگی اش حتی یک تابلو هم نفروخت اما امروز آثارش میلیون ها دلار ارزش دارد ! گابریل گارسیا مارکز برای نوشتن رمان صد سال تنهایی سه سال در را بر روی خودش بست . در این سه سال همسرش برای آنکه از گرسنگی نمیرند حتی پلوپز خانه را هم فروخت اما در نهایت اثری بی مانند خلق شد و برای نویسنده اش جایزه ی نوبل ادبیات را به ارمغان آورد ! این آدمها هیچ نبوغ خاصی نداشته اند، نبوغ آنها در شناخت خود و فریاد کردن خویشتن خویش بوده است. نبوغ آنها در دنبال کردن راه منحصر به فرد خودشان بوده است.نبوغ آنها در تواناییشان در جور دیگری فکر کردن و نپذیرفتن "قوانین بعنوان یک اصل غیر قابل تغییر" بوده است. نبوغ آنها در شهامت رو برو شدن با مشکلات استداستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
دزدی مرتبا به دهكده ای ميزد، ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺭﺩﭘﺎﯼ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻩ، ﺷﺒﻴﻪ ﭼﮑﻤﻪﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩ ﯾﮑﯽ گفت: ﺩﺯﺩ، ﭼﮑﻤﻪﻫﺎﯼ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﺯﺩﯾﺪﻩ، ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ: ﭼﮑﻤﻪ ﻫﺎﺵ ﺷﺒﯿﻪ ﭼﮑﻤﻪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩﻩ. ﻫﺮﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﻃﺮﯾﻘﯽ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻣﯿﮑﺮﺩ. ﺩﯾﻮﺍﻧﻪاﯼ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ: ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ؛ ﺩﺯﺩ، ﺧﻮﺩ ﮐﺪﺧﺪﺍﺳﺖ! ﻣﺮﺩﻡ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﯼ ﺯﺩند ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﮐﺪﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺩﻝ ﻧﮕﯿﺮ، ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ، ﻭﻟﯽ ﻓﻘﻂ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻋﺎﻗﻞ ﺁﺑﺎﺩﯼ ﺍﻭﺳﺖ...ﺍﺯ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯﮐﺴﯽ ﺁﻥ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪ. ﻭقتی ﺍﺣﻮﺍﻟﺶ ﺭﺍ ﺟﻮﯾﺎ می ﺷﺪﻧﺪ ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻣﯿﮕﻔﺖ: ﺩﺯﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪ ﺍﺳﺖ.ﮐﺪﺧﺪﺍ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺭﺍ ﮔﻔﺖ ﻭﻟﯽ ﺩﺭﮎ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ، ﻓﺮﺳﻨﮕﻬﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪ دﺍﺷﺖ! ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﺠﻨﻮﻥ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ. ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺑﺎﺩﯼ، ﺩﺍﻧﺴﺘﻦ، ﺑﻬﺎﻳﺶ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻭﻟﯽ ﻧﺎﺩﺍﻧﯽ، پاداش ﺩﺍﺷﺖ.داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️
چرا تغییر دادن عقیدهِ آدم های متعصب تقریباً غیر ممکن است ؟!در یک شبِ سرد و برفی در دسامبر ۱۹۴۵ زنی به اسم دوروتی مارتین گروهی از پیروانش را در منزلش واقع در شیکاگو جمع کرده بود ، اما این فقط یک دورهمی ساده نبود ؛ آنها منتظر پایان دنیا در راس ساعت ۱۲ بامداد بودند ؛دوروتی ادعا می کرد پیام هایی از موجودات فضائیِ سیارهِ کلاریون دریافت میکند و به پیروانش گفته بود که سیلِ عظیمی در راه است که قراره تمام زمین و بشریت را نابود کند ؛ اما راس نیمه شب بشقاب پرنده ای از راه میرسد و صرفاً قرار است مؤمنانِ واقعی که آنها باشند را نجات بدهد!!! این آدمها دیوانه نبودند ؛ بین آنها پزشک بود ، مهندس بود ، دانشجویان باهوش بودند و آدمهای معمولی که همگی شغلشان را رها کرده بودند ، خانه هایشان را فروخته بودند و تمام پل های پشت سرشان را خراب کرده بودند؛ چرا ؟! چون قرار بود دنیا به پایان برسد !ساعت تیک تاک میکرد؛ ده شب ، یازده شب و سرانجام ۱۲ بامداد ... سکوت مطلق حاکم شد ؛ همه به هم نگاه میکردند اماهیچ بشقاب پرنده ای نیامد ؛ هیچ سیلی جاری نشد و دنیا به پایان نرسید بلکه به چرخشِ خود ادامه داد ...منطق حکم میکند که در آن لحظه آن جمع باید از شدتِ شرم آب میشدند و به حماقت خودشان اعتراف میکردند و با سرهای پایین به خانه هایشان برمی گشتند ؛ اما اتفاقی که افتاد یکی از عجیب ترین و ترسناکترین واکنش های روانشناختیِ انسان بود ...لئون فستینگرِ روانشناس بزرگی که مخفیانه در آن جمع نفوذ کرده بود ، مشاهداتش را ثبت کرد ، ساعت ۴ صبح وقتی فشارِ روانی به اوج رسید ، ناگهان دوروتی پیامی جدید نوشت : " خداوندِ جهان به خاطر ایمان قویِ همین گروهِ کوچک ، تصمیم گرفت به کلِ بشریت رحم کند و سیل را لغو کرد "...واکنش گروه چه بود ؟ آیا عصبانی شدند ؟ اصلاً ؛ آنها به یکباره پر از انرژی و شادی شدند ! آنها که تا دیروز از رسانه ها فرار میکردند، حالا با روزنامه ها تماس گرفتند و فریاد زدند که "ما دنیا را نجات دادیم " !!! آنها به جای اینکه بپذیرند که فریب خوردند ، متعصب تر شدند ؛ اما چرا اینگونه است ؟! چرا تغییر دادن عقیدهِ آدمهای متعصب تقریباً غیرممکن است ؟!نکته اینست وقتی فرد هزینهِ زیادی برای یک باور میپردازد،وقتی آبرو، پول و زمان را پای یک چیز اشتباه میریزد،پذیرفتنِ" اشتباه" دیگر یک اعتراف ساده نیست بلکه به معنای فروپاشی کاملِ هویتِ او است .این داستان فقط درباره فرقهِ قدیمی نیست ؛ این داستانِ تک تک ما است وقتی که روی اسب بازنده شرط می بندیم ، وقتی در یک رابطهِ سمی می مانیم ، وقتی ارتباطات بی ثمر را پایان نمی دهیم و وقتی به آدمهای اشتباهی اطمینان میکنیم .اپیکتتوس، فیلسوف رواقی می گفت :" غیرممکن است کسی چیزی را یاد بگیرد که فکر میکند از قبل می داند ." خطرناک ترین لحظهِ زندگیِ ما زمانی نیست که چیزی را نمیدانیم، بلکه زمانی است به چیزی " اطمینانِ تام " داریم و حاضریم برای این اطمینان ، واقعیت را قربانی کنیم ...آن فرقه در شیکاگو ترجیح دادند باور کنند که قوانینِ فیزیک و کیهان تغییر کرده تا اینکه بپذیرند احمق بودند ؛ به خاطر همین است که میگویند مهم ترین توانایی در قرن ۲۱ ، توانایی تجدیدنظر در افکار و باور هایمان است ، این معیار سواد در قرن ۲۱ است .داستانکهای زیبا و اموزنده📚@dastanakhaye_zibaکانال را به دوستان خود معرفی کنید☝️