▫️آوردهاند که مردی وارد دستشویی عمومی شد. چشمش به آفتابهای افتاد، آن را برداشت و خواست به کار خود…
انتشار: 2026/07/05 10:40 UTC
▫️آوردهاند که مردی وارد دستشویی عمومی شد. چشمش به آفتابهای افتاد، آن را برداشت و خواست به کار خود برسد.هنوز چند قدمی برنداشته بود که صدایی از گوشهای برخاست: ـ آن را بگذار! آفتابهی کناری را بردار.مرد ایستاد و با تعجب پرسید: ـ مگر میان این دو چه تفاوتی است؟صاحب صدا با وقاری آمیخته به غرور پاسخ داد: ـ تفاوتی نیست...مرد لبخندی زد و گفت: ـ پس این همه اصرار برای چیست؟آن مرد لحظهای سکوت کرد و سپس گفت: ـ اگر تفاوتی نباشد، پس من اینجا چهکارهام؟چه حکایت آشنایی است...در هر زمان و هر اداره و هر جمعی، کسانی پیدا میشوند که نه مشکلی را حل میکنند، نه راهی میگشایند و نه باری از دوش دیگران برمیدارند؛ اما برای آنکه نبودشان احساس نشود، از بیاهمیتترین مسائل، مسئولیتی میآفرینند و از سادهترین کارها، تشریفاتی بیدلیل میسازند.بودنشان را نه با خدمت، که با دستور دادن ثابت میکنند؛ گویی اگر کسی بیاجازهی آنان آفتابهای بردارد، فلسفهی وجودشان زیر سؤال میرود.و چه بسیار منصبهایی که اگر از آنها سؤال شود «ثمرهی حضورت چیست؟»، پاسخی جز «اگر من نباشم، چه کسی رنگ آفتابه را تعیین کند؟» نخواهند داشت.@dawatilaallah | تماشاگه راز
