' خرمالوی نارنجیِ رسیده ای بودمروی بالاترین شاخه ی درخت ِ انتهای باغو تو کلاغی بودیکه هر روز می…
انتشار: 2026/08/06 11:33 UTCدریافت: 2026/08/07 11:35 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/07 11:35 UTC
' خرمالوی نارنجیِ رسیده ای بودمروی بالاترین شاخه ی درخت ِ انتهای باغو تو کلاغی بودیکه هر روز می آمدیو مینِشَستی روی شاخه ای کهمن از آن آویزان بودمعادَت کرده بودم به توبه بودنَتاز تو چه پنهانعاشِقَت شده بودمولی توهیچ توجهی به من نمیکردیکارِ هر روزَت این بودکمی مینِشَستیبعد بال میزدی و میرفتییک روزکمی نزدیک تر آمدیجوری که قلبم به تَپِش افتادگفتم نکند با خبر شده از دلمنگاهِ خاص ِ معناداری به من کردیجوری که حس کردمدوست داریبه شهد ِ شیرینِ درونَم نوک بزنیاز خجالتگونه های نارنجی اَم سُرخ شدولی با خودم گفتمعیبی نداردغریبه که نیستبگذار طَعمَم را بِچِشَدشاید میخواهدخیالَش راحت شود از دوست داشتَنَمو شروع کردی به نوک زدنو تا میتوانستیشهد ِ شیرینِ درونَم را چشیدیتا اینکه سیر شدیو به یکبارهبال زدی و از جلوی چشمانَم دور شدیگفتم شایدشیرینی اَم گَلویش را زدهرفته لَبی تَر کند و آبی بِنوشَد و برگرددولی دیدمسر از شاخه ی آویزانِ باغِ کِناری در آوردینِشَستی و شروع کردیبه نوک زدنِ خرمالوی نارَس و کالِ روی درختفکر میکردی طعم ِ اوبهتر از طعم ِ من استنوک اول را که زدیطعم ِ گَسَش کامَت را تلخ کردبرعکس منی کهشیرینیِ بیش از حَدَم گلویَت را زدچند ساعتی گذشتمعلوم بودطعم ِ چندین خرمالوی دیگر را هم چشیدیبرگشتی به سوی منولی نمیدانستی که بعد از رفتَنَتچند کَرکَس آمدند و به باغ حمله کردندو هر کدام تا میتوانستندمرا نوک زدند و رفتنددیگر نَه چیزی از باغ باقی ماندهو نَه چیزی از وجود ِ منمن از همان اولاشتباه فکر کرده بودمکه تو با بقیه ی کلاغ ها فرق داریفکر میکردم دوست داشتَنَت واقعیستولی اینطور نبودحالا دیگردیر شده برای پیش ِ من آمدنراهَت را بگیر و بروبرو پیش ِ همان درخت هابنشین کنارِ خرمالوهای کال و نارَس شانشاید طعم ِ گَس ِ یکی از آن هاروزی به کامَت شیرین آمد...ابوالفضل_قنایی✨🌻@Dekogram🎙