آخرین همسنگرهیچکس نبود...نه آنگاهکه سقفِ جهانبر شانههایم ترک برمیداشت،نه آنگاهکه شبنامم را از…
انتشار: 2026/07/10 10:47 UTCدریافت: 2026/08/15 03:13 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:13 UTC
آخرین همسنگرهیچکس نبود...نه آنگاهکه سقفِ جهانبر شانههایم ترک برمیداشت،نه آنگاهکه شبنامم را از تمامِ پنجرههاپاک میکرد.در کوچههای این زندگیبارها افتادم؛و هر باردستهایی که خیال میکردمبرای بلند کردنم آمدهاند،تنهاغبارِ رفتن رابر صورتم پاشیدند.پسبه زخمهایم یاد دادمدهان باز نکنند،به اشکهایم آموختمبیصدا فرو بریزند،و به پاهایم گفتم:راه،منتظرِ هیچکس نمیماند.سالهابا سایهای همقدم بودمکه نامش«خودم» بود.اونه وعده داد،نه معجزه کرد؛فقطهر بار که شکستم،تکههایم را برداشتو دوبارهمرا کنار هم چید.اکنون...برفِ سپیدِ سالهابر موهایم نشسته است،اما در آینهدیگر دنبالِ جوانی نمیگردم.منچهرهٔ کسی را میبینمکه از تمامِ جنگهای زندگیزنده برگشته است.اگر امروزتمامِ دنیااز کنارم بیتفاوت عبور کند،اندوهی نیست.سالهاستفهمیدهامعزیزترین آدمِ زندگیامهمان کسیستکه هر صبحاز آینه نگاهم میکند...و هنوزبا تمامِ خستگیهایشدستِ مرارها نکرده است.#شعر #فریده_بینایی ✝️@dellldadeganavafarideh ✝️@ava.faridehbinaei