کوچنادان، فقط یک واژه را بلد بود: کوچ.آن را چنان بر دهانِ باد رها کرد که مرا، همچون یاقوتی سرخ، بر…
انتشار: 2026/07/13 22:52 UTCدریافت: 2026/08/15 03:13 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 03:13 UTC
کوچنادان، فقط یک واژه را بلد بود: کوچ.آن را چنان بر دهانِ باد رها کرد که مرا، همچون یاقوتی سرخ، بر شانههای دریا انداخت.موجها مرا تمام شب با خود بردند؛ نه برای غرق شدن، برای رسیدن به ساحلی که سکوت، قدیمیترین ساکنش بود.کنار درختی ایستادم که سالها تنهایی را برگبرگ به آسمان بخشیده بود.پرندگانِ مهاجر پیش از آنکه از مرزِ ابرها عبور کنند، فریاد زدند:«اینجا باران، سالهاست نشانیِ زمین را فراموش کرده است.منتظر نمان...حتی رهگذری از این راه نخواهد گذشت تا خستگیِ شانههایت را به آغوش بکشد، یا شبهای بیپناهت را با شعرهایت به خواب ببرد.»و من از همان پای ِ همان درخت ریشه دواندمهر بهار پرندهای میآید، اندکی سکوت بر شاخهها میگذارد و میرود...و هنوز هر باران ِ نباریده نام ِ تو را در گوش ِ دریا زمزمه میکند #شاعر #فریده_بینایی ✝️@dellldadeganavafarideh ✝️@ava.faridehbinaei✝️rubika.ir @sheroejrafaridehbinaei