پیرمردی فقیر، همسرش از او خواست شانهای برایش بخرد تا موهایش را سرو سامانی بدهد.پیرمرد با شرمندگی گ…
انتشار: 2026/07/16 12:15 UTC
پیرمردی فقیر، همسرش از او خواست شانهای برایش بخرد تا موهایش را سرو سامانی بدهد.پیرمرد با شرمندگی گفت: نمی توانم بخرم، حتی بند ساعتم پاره شده و در توانم نیست بند جدیدی بخرم.پیرزن لبخندی زد و سکوت کرد.پیرمرد فردای آن روز ساعتش رافروخت و شانهای برای همسرش خرید. وقتی به خانه بازگشت، با تعجب دید که همسرش موهایش را کوتاه کردهو بند ساعت نو برای او گرفته است.اشک ریزان همدیگر را نگاه می کردند. اشک هایشان برای این نبود که کارشان هدر رفته بود، بلکه برای این بود که همدیگر را به یک اندازه دوست داشتندو هر کدام بدنبال خشنودی دیگری بود.🌹🌹