#سرگذشت_بلور پاشا خان دستاش رو به پشت کمرش زده بود و به طرز عجیب و غریبی براندازم میکرد!سلام سنگینی…
انتشار: 2026/08/01 09:43 UTCدریافت: 2026/08/02 00:27 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/02 00:27 UTC
#سرگذشت_بلور پاشا خان دستاش رو به پشت کمرش زده بود و به طرز عجیب و غریبی براندازم میکرد!سلام سنگینی دادم و به سرعت رد شدم تا کاری به کارم نداشته باشه!اما تو همون فاصله ی کم ،اسمم رو به زبون اورد؛-بلور!؟کجا داری میری!؟اردلان خان چش شده!؟خدا بد نده !انگار که مریض احوالی چیزیه!بدون اینکه سرم رو بالا بیارم و تو چشماش نگاه کنم گفتم؛-بله!اردلان خان از روی اسب افتاده و پاش زخمی شده!شکر خدا بخیر گذشته!!پاشا خان ،شکر خدایی گفت و رو بهم نگاهی انداخت؛-بلور!؟باهات چند کلمه میخوام صحبت کنم !!گوشام رو تیز کردم و به همراه پاشا خان ،به سمت درخت ستبری رفتیم و زیر سایه اش ایستادیم!پاشا خان نگاهی به دور و اطراف انداخت و گفت؛-ببین خوب به حرفام گوش کن!!من میدونم بین تو و اردلان خان یه چیزایی هست!از طرز نگاه ها و رفتارهاتون میشه اینو فهمید!فکر کنم کسی جز من از راز شما باخبر نیست مگه اینکه محرم اسرارتون باشه!منم دلم نمیخواد این راز پیش بقیه ی اهل عمارت برملا بشه و آبروی چندین ساله ی اردلان خان ،نقش بر آب بشه و جزای خدمتکاری که در خلوت ،دل از شازده ی عمارت برده هم ،غیر از مرگ نیست!!اخه تو پشتوانه ی محکمی نداری که بخوای بهش تکیه کنی!!همینجوری که گوشم به حرفای پاشا خان بود،سرجام خشکم زده بود و قلبم تند تند میزد!حرفاش رنگ و بوی خوبی نداشت و بیشتر جنبه ی تهدید داشت !!نفسی بیرون دادم و همونجور که تند تند پلک میزدم گفتم؛-این وصله ها به خان و من نمیچسبه پاشاخان!من کجا و اردلان خان کجا!؟والا فکر کردن بهش هم گناه بزرگیه!!پاشا خان ،پوزخندی زد و گفت؛-اره دارم میبینم که موقع دروغ گفتن حسابی پلک هات میپرن و رسوات میکنن بانو!!پس بهتره انکار نکنی چون....شاهد موثقی دارم !!با شنیدن این حرف به یک آن ،خون تو رگ هام یخ بستن و دست و پام سست شدن!!اونقدر از خود بیخود شده بودم که جام دواهایی که طبیب برای اردلان خان ،تجویز کرده بود!از دستم افتاد و نقش بر زمین شد!!با شنیدن صدای شیشه ای که خرد و خمیر روانه ی زمین شده بود ،بخودم اومدم !!نگاهم تو نگاه های خمار ،پاشا خان ،گره کور خورد!پاشا خان ،لبخند کجی زد و گفت؛-در عوض برای حفظ این راز بزرگ!!بهای سنگینی ازت میخوام....
