✿📓🪶حکایتداستان عاشقانه ای از دل تاریخ و ادبیات کهن ایرانداستان “لیلی و مجنون”در سرزمینی گرم و خشک…
انتشار: 2026/08/04 08:15 UTCدریافت: 2026/08/05 03:12 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/05 03:12 UTC
✿📓🪶حکایتداستان عاشقانه ای از دل تاریخ و ادبیات کهن ایرانداستان “لیلی و مجنون”در سرزمینی گرم و خشک، در میان قبیلههای عرب، پسری به دنیا آمد که نامش قَیْس بود. از همان کودکی هوش و ذکاوتی خارقالعاده داشت و کلمات را چون مروارید به رشته سخن میکشید. وقتی که به مکتب رفت، دختری همکلاس او شد؛ دختری زیبا و نازنینرفتار که نامش لیلی بود.چشمان قیس با دیدن لیلی دیگر به هیچ چیز نمینگریست. او به سرعت دلبستهی لیلی شد و عشقش پاک، صادق و بینهایت بود. اما این عشق، تنها در دل او شعله نمیکشید؛ لیلی نیز دل به قیس سپرده بود. سالها به همین منوال گذشت و عشقشان همچون درختی در دل بیابان جان گرفت.وقتی قیس نزد پدرش رفت تا از لیلی خواستگاری کند، قبیله لیلی مخالفت کرد. آنان عشق را رسوایی میدانستند، و قیس را که حالا «مجنون» (یعنی دیوانه) مینامیدند، شایستهی لیلی نمیدیدند. از آن پس، مجنون به کوه و بیابان پناه برد. از مردم گریخت، با حیوانات انس گرفت، و با شعر و اشک، نام لیلی را در دل کوهها فریاد میزد.لیلی، ناچار به ازدواج با مردی دیگر شد. اما قلبش همچنان در گروی مجنون بود. سالها گذشت. روزی خبر رسید که همسر لیلی مرده است. لیلی اما آنقدر از دوری مجنون رنج کشیده بود که جانش تحلیل رفت و درگذشت.مجنون، وقتی بر سر مزار لیلی رفت، کنارش نشست، او را صدا زد، شعر خواند، و همانجا جان داد. افسانه میگویند وقتی مردم به سراغ مزار رفتند، پیکر مجنون را کنار لیلی یافتند و دو عاشق برای همیشه در کنار هم آرام گرفتند
