#روایت_های_دخترونه_ای 🪴 «یعنی واقعا رفت؟»تقریبا نیم ساعتی میشد که پیکرِ آقا از مسیرِ تشییع خارج شد…
انتشار: 2026/07/09 10:39 UTC
#روایت_های_دخترونه_ای 🪴 «یعنی واقعا رفت؟»تقریبا نیم ساعتی میشد که پیکرِ آقا از مسیرِ تشییع خارج شده بود و به حرم رسیده بود؛ کم کم جمعیت داشتن از توی خیابونها خارج میشدن تا خودشون رو به نماز برسونن؛ دیدم کنارِ خیابون نشسته و چشمهای بارونیش به سمت حرم خیره شده، مات و مبهوت؛ نگرانش شدم، رفتم جلو بهش گفتم :«خوبی؟»انگار نمیفهمید چی میگه؛ همونطوری که نگاهش به سمت حرم بود، گفت:«یعنی واقعا رفت؟» همین یه جمله کافی بود تا بغضِ منم بشکنه؛ دیگه نتونستم چیزی بگم، کنارش نشستم و سرش رو توی بغلم گرفتم؛ حالا دوتامون مثل دختربچههای یتیم کنار خیابون نشسته بودیم و زار میزدیم و به خیابونی که همین چند ساعت پیش، عزیزمون رو در اون تشییع کرده بودیم، نگاه میکردیم.#باید_برخاست #آقای_امام_رضایی_ما #در_خیمه_حسینیم 🧕 کانال #دخترونه حرم رضوی┏━ 🕊 ━┓@dokhtar_razavi┗━ 🖤 ━┛


