رها کن ماجرا، ای جان۱) رها کن ماجرا ای جان، فروکن سر ز بالاییکه آمد نوبتِ عشرت، زمانِ مجلسآرایی۲)…
انتشار: 2026/07/09 09:19 UTC
رها کن ماجرا، ای جان۱) رها کن ماجرا ای جان، فروکن سر ز بالاییکه آمد نوبتِ عشرت، زمانِ مجلسآرایی۲) چه باشد جرم و سَهوِ ما، به پیشِ یَرلِغِ لطفت؟کجا تردامنی مانَد؟ چو تو خورشید ما رایی۳) درآ ای تاج و تختِ ما، برون انداز رختِ مابسوزان هرچه میسوزی، بفرما هرچه فرمایی۴) اگر آتش زنی، سوزی تو باغِ عقلِ کلّی راهزاران باغ برسازی ز بیعقلی و شیدایی۵) وگر رسوا شود عاشق، به صد مکروه و صد تهمتاز این سویش بیالایی، وزآن سویش بیارایی۶) نه تو اجزایِ آبی را بدادی تابشِ جوهر؟نه تو اجزایِ خاکی را بدادی حُلّه خَضرایی؟۷) نه از اجزایِ یک آدم جهان پُر آدمی کردی؟نه آنی که مگس را تو بدادی فَرِّ عَنقایی؟۸) طبیبی دید کوری را، نمودش دارویِ دیدهبگفتش: سُرمه ساز این را برایِ نورِ بینایی۹) بگفتش کور: اگر آن را که من دیدم تو میدیدیدو چشمِ خویش میکندی و میگشتی تماشایی۱۰) زهی لطفی که بر بُستان و گورستان همی ریزیزهی نوری که اندر چشم و در بیچشم میآیی۱۱) اگر بر زندگان ریزی، برون پرّند از گردونوگر بر مُردگان ریزی، شود مرده مسیحایی۱۲) غذایِ زاغ سازیدی، ز سِرگینی و مرداریچه داند زاغ کآن طوطی چه دارد در شِکَرخایی؟۱۳) چه گفت آن زاغ بیهوده که سِرگینَش خورانیدی؟نگهدار ای خدا ما را از آن گفتار و بَدرایی۱۴) چه گفت آن طوطیِ اَخضَر که شِکّر دادیاش درخَور؟به فضلِ خود زبانِ ما بدآن گفتار بگْشایی۱۵) کیَست آن زاغِ سرگینچَش؟ کسی کاو مبتلا گرددبه علمی غیرِ علمِ دین، برایِ جاهِ دنیایی۱۶) کیَست آن طوطی و شِکّر؟ ضمیرِ منبعِ حکمتکه حق باشد زبانِ او چو احمد وقتِ گویایی۱۷) مرا در دل یکی دلبر همی گوید: خَمُش بهترکه بس جانهایِ نازک را کند این گفت سودایی(مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۱۲)واژگانِ ناآشناماجرا (قدیمی): مرافعه، دعوا، «ماجَرا» عربی و «ماجِرا» فارسی است و هردو درستاند.عشرت: خوشگذرانی، در اینجا بهمَجاز زندگیسَهو: خطا، غفلتیَرلِغ (مغولی، ترکی): یَرلیغ، فرمانِ پادشاهی، منشورتردامن: (مَجاز) بدکار، گناهکارتردامنی: گناهکار بودنرَخت: اسباب و اثاثیه، رخت و پَختشیدایی: آشفتگی، دلدادگی، دیوانگیمکروه: ناپسند، زشت، امرِ ناپسند و ناخوشآیندآلاییدن: آلودن، آلوده کردنآراییدن: آراستنحُلّه: جامه، لباسِ نو، زیبا و گرانبها یا نوعی پارچهٔ مرغوبخَضرا: سبزفرّ: شکوه و رفعتعَنقا: سیمرغتماشایی: تماشاگر، تماشاکننده، ناظر، درخورِ تماشا، نظارهکردنیزِهی (زَهی): در اینجا خوشا، شگفتا، آفرینگردون: چرخسازیدن: ساختن، فراهم کردنسِرگین: فضلهٔ چهارپایان بهویژه دامها، پِهِنمُردار: لاشهٔ جانور مرده که ذبح نشدهباشد، (مَجاز) هر چیزی که ذهن نشان دهد و به مرکز ما بیاید.شِکَرخایی: شکر خوردن، بهمَجاز شیرینسخنی، در اینجا مَجازاً غذا گرفتن از فضای گشودهشده یا خداوندبَدرایی: بدرأیی، بداندیشیاَخضَر: سبزسِرگینچَش: سِرگینخوارسودایی: دیوانه، شیدا#شعر_کهن#متن_غزل#مولانا🆑 @drkhaliliimnno
