🍃🍃مرگِ کنشگری در فضای خفقان... وقتی قلم که قرار بوده صدایِ بیصدایان و تیغِ برنده بر پیکر بیعدالتی…
انتشار: 2026/07/16 09:30 UTC
🍃🍃مرگِ کنشگری در فضای خفقان... وقتی قلم که قرار بوده صدایِ بیصدایان و تیغِ برنده بر پیکر بیعدالتی باشد، ناگهان به قلمی تزئینی برای نوشتن درباره مولانا و عرفان و عشقِ انتزاعی بدل میشود، ما با چند لایه از فروپاشی اخلاقی و وجودی روبهرو هستیم:وقتی استبداد، قلم یک متفکر را میشکند (نه به معنای فیزیکی، بلکه با ایجادِ رعب و تعهد گرفتن)، آن قلم دیگر قلم نیست، بلکه به وسیلهای برای بقا تبدیل شده است. چرخشِ ناگهانی از تحلیلِ سیاسی/اجتماعی به ادبیاتِ عرفانی، بیش از آنکه یک انتخابِ آگاهانه باشد، یک مکانیسم دفاعی است. این نوعی خودسانسوریِ مطلق است. فرد برای اینکه زنده بماند (یا آزاد بماند)، بخشی از هویتِ وجودیاش را مُثله میکند. . نوشتهای که از سر ترس یا تعهدِ اجباری نوشته شود، دیگر حامل آن تجربه زیسته نویسنده نیست. این نوشتهها شبیهسازی اندیشهاند، نه خوداندیشهاستفاده از مولانا و ادبیات عرفانی در چنین بستری، ( عرفان در ذات خود میتواند عصیانگر باشد)، اما در اینجا به عنوان سپری برای سکوت استفاده میشود. وقتی استبداد متوجه میشود که نمیتواند روشنفکر را به مدح خود وادارد، او را به سمت سکوتِ در لفافه میراند. پرداختن موضعات ملال اور مانند شعر وعشق وعرفان، در این شرایط، نه یک انتخاب ادبی، که یک تبعید خودخواسته در دنیای واژههاست. آنها به جایی پناه میبرند که تیغِ حاکمیت کمتر به آن میرسد، اما این پناهگاه، در عین حال، قبرستانِ تأثیرگذاری آنهاست.چرا این مطالب ملالآور هستند؟ چون در آنها صدق وجود ندارد. وقتی نویسنده از عشق مینویسد، در حالی که در ناخودآگاهش سایهی زندان و بازجویی و تحقیر سنگینی میکند، آن عشق دیگر شورانگیز نیست؛ بویِ ناامیدی و حسرت میدهد. ملالآور بودن، واکنش طبیعیِ ذهنِ خواننده به یک متن دروغین یا ناتمام است. خواننده حس میکند که نویسنده حضور ندارد، بلکه فقط سایه ای از او پشتِ کلمات است. وقتی این استادان تعهد میدهند که دیگر ننویسند (درباره آنچه دغدغه واقعیشان است)، در واقع دارند گشودگیِ خود را میبندند. آنها تعمداً در جهان خود را به رویِ حقیقت میبندند. این عمل، یک مرگ تدریجیِ فکری است.استبداد با این کار، پیروزیِ مضاعفی به دست میآورد:اول اینکه منتقد را خاموش میکند.دوم اینکه «حیثیت» او را در نظرِ مخاطب میشکند. مخاطب وقتی میبیند آن کسی که از عدالت مینوشت حالا به شکل ملالآوری به عرفانبافیِ سطحی روی آورده، نسبت به مفهومِ مقاومت بدبین میشود. این همان هدفی است که سیستم دنبال میکند: بیاعتبار کردن کنشگر.این ملال در واقع صدایِ خرد شدنِ استخوانهایِ اخلاقی در زیرِ فشارهای امنیتی است. شاید نتوان آنها را بابت این تغییر مسیر به سادگی قضاوت کرد (چون ترس، یک وضعیتِ انسانیِ سهمگین است)، اما میتوان این نوشتهها را به عنوان اسناد شکنجه خواند. وقتی این نوشتههای ادبی ملالآور را میخوانیم ، آنها را به عنوان گزارشِ وضعیت ببینیم . آنها کتیبههایی هستند که روی دیوار یک زندان انفرادی نوشته شدهاند؛ زندانی که در آن، نوشتن ازعشق وعرفان رمز عبور زنده ماندن در برابر مرگ سیاسی است.این ملال، بویِ ناچاری میدهد، و ناچاری، قاتل اصالت است./ آکادمی فلسفهاتحاد بازنشستگان@etehad_bazn

