دلنوشته/ آقاجان؛ از امروز بگم؟امروز کابوس همه عمرمُ زندگی کردماز صبح پاهایم نای قدم برداشتن نداشتآ…
انتشار: 2026/07/04 19:44 UTC
دلنوشته/ آقاجان؛ از امروز بگم؟امروز کابوس همه عمرمُ زندگی کردماز صبح پاهایم نای قدم برداشتن نداشتآدمیزاد است دیگر؛ نمیخواهد باور کندمگر میشود با درد یتیمی راحت کنار آمد؟ما که جای خود داریمانگار این شهر هم رفتنت را باور نداشتاز در و دیوارش غم میباریداز چندصد متری مصلی سیل جمعیت روان بودپیر و جوان در تلاش بودند تا آب در دل زائرانت تکان نخورددر مراسم پدر کسی کم نمیگذاشت.و اما مصلی...بغضهای فروخورده با رسیدن به درب مصلی شکستآخرینبار که پا در مصلی گذاشتم؛ جمعه نصر بودآنروز چه اشتیاقی داشتم و امروز چه غمی...برداشتن هر قدم در مصلی برایم مثل فشردن زخمی باز و عمیق بود..در صحن اصلی حالوهوا عجیب بودهمه آمده بودنداز هر قشریشبیه هم نبودند ولی دردشان یکی بود،بیپدر شده بودند!بعضی گوشهوکنار زانو بغل گرفته و در غم خود میپیچیدندچقدر گل برایت آورده بودند آقاجانمآخر ما خیلی دوستت داشتیم عزیز دل من...💔مصلی پر بود از پرچمهای قرمزِ لثارات فریادها مملو از طنین انتقام بودفرزندانت آمده بودند بگویند با اینکه غم در دل دارند اما از خون تو نمیگذرند!حوالی ساعت۷/۳۰همه دمبهدم منتظرت بودندچند دقیقه یکبار صدایت میزدند:ای پسر فاطمه منتظر تو هستیمحیف و صد حیف که این انتظار جنسش فرق داشت...تا اینکه صدای شما مصلی رو پُر کردبا یک تفاوتاینبار قاب مقابل چشمان مردم؛ قد رشید شما نبود تصویر تابوت شما بود!کابوس همه عمر ما...اما چیزی که تغییر نکرده بود صلابتت بودحتی پیکرت هم پرصلابت بود حتی با پیکرت هم طعنه میزدی به تمام استکبارپرافتخار و غیوردر آغوش پرچم ایرانآن هم در قلب تهرانو نه با ننگ فرار بلکه با نام شهیدانگار که با پیکر پاکات هم فریاد میزدی:که ای دنیا به قیمت خون خود هم کوتاه نیامدممِثلی لا يُبايِعُ مِثل یزیدآری!حسینیوار زندگی کردی و حسینیوار شهید شدیو چه بد باختند آنها که تو را نشناختند... ۱۴۰۵/۲/۱۳📍اخبار لحظه ای ایران و جهان👇🏻@etemadsaz_ir