🐬@faramatniاگر همه چیز را از یاد ببرمشعر ها را جاها و روزها را اتاقی که هرشب پیراهنت را در آن به صر…
انتشار: 2026/06/23 20:35 UTC
🐬@faramatniاگر همه چیز را از یاد ببرمشعر ها را جاها و روزها را اتاقی که هرشب پیراهنت را در آن به صرف خواب میبردمو درختی که بیشتر دوست اش می داشتم- به گمانم سپیدار را -آیا به یادم خواهی آورد؟آیا دوباره دست های مرا با دشت های فراخ سینه ات که پر بود از نترسیدن و قرارآشنا خواهی کرد؟ آیااز روزی که آفتاب و گندمآتش و کوه و لقمه نانی تازه شاهد هماغوشی ما بودند برایم چیزی خواهی گفت؟ به یادم بیاور که همیشه در مصاف بین تو و جانتو را از جان، بیشاز تن بیشترو از دم و بازدمم بیشترتر میخواستمت به یادم بیاور !به یادم بیاور!که تمام یاد من یاد تو بودپاهایم چسبیده به پشت پاهای توگیسوهایم پیچیده در بازوان توو انگشتانم که جز تو هرگز جز تو پیچک دیوار هیچکسی نشدندکسی جز تو نیستجهان جز تو از انسان خالی استما آغازیم و پایانیمو آغاز تا پایان، تو هستی و من در حالیکه جنگل به تماشا بود اقیانوس منتظر و ماه نگرانو در تلاقی دو ستاره که عاشق ترینِ کیهان بودند:پدرم گیاه مرا برای تو کاشتمادرم مرا برای تو زاد خواهرانم شستند مرا رویاندند و سبز شدم زیبا، درخشان، بی تاب، منتظر تا اماده ی تو باشمنامم را به یاد نمی اورمخاکی که بر آن خواهم افتاد را نخواهم شناختسالیانم راکه شانزده ساله ای هستمکه پنجاه بار به ملاقات خورشید رفته امپنجاه یا هزارنمیدانمتنها چیزی درونم از تو میجوشد وقتی تخته سنگی از پارینه هستن و بودنم را میپرسدو چیزی از خودم به خاطر ندارمبا اشک از تو به بابونه ها میگویمشناسنامه ام را نشانشان میدهمکه غیر تو از هر آبایی خالی است که ریشه های من به برگ های تو میرسندو رنگی که دوست میدارم را در چشم های تو ریخته اندو بوی تو آه بوی تو دلنشین ترین اتفاقی بود که به جانم افتاده است.#حورا_موسوی🐬@faramatni
