در شصتسالگی دیگر حوصلهی تحمل کردن را نداری؛نه لباسهای تنگ و آزاردهنده را نه مهمانیهای اجباری و…
انتشار: 2026/06/29 07:22 UTCدریافت: 2026/08/15 01:23 UTCآخرین مشاهده: 2026/08/15 01:23 UTC
در شصتسالگی دیگر حوصلهی تحمل کردن را نداری؛نه لباسهای تنگ و آزاردهنده را نه مهمانیهای اجباری و لبخندهای از روی تعارف رانه کفشهایی که پاهایت را خسته میکنندو نه آدمهایی را که همیشه چیزی برای قضاوت کردن پیدا میکنند.در شصتسالگی دیگر نمیخواهی خودت را به کسی ثابت کنی.همانی هستی که هستی؛با تمام شکستهاپیروزیها زخمها و رویاهایی که هنوز در دلت زندهاند.اگر کسی دوستت داشتچه خوب…و اگر نهدیگر دنیا به آخر نمیرسد.در شصتسالگی دیگر مهم نیست مادر شده باشی یا نه.آدم در این سن به شکلی مادر همه میشود؛مادر پدر و مادر سالخوردهاشمادرخواهر خستهاشیا گربهای که عصرها در سکوت خانه دنبالش راه میرود.و اگر هیچکس نباشدیاد میگیری مادرِ خودت باشی؛مهربانتر صبورتر و آرامتر از همیشه.در شصتسالگی بالاخره با بدنت آشتی میکنی.با موهای سفیدی که بیاجازه آمدهاندبا چینوچروکهایی که قصهی سالها زندگیاندو با دستهایی که خستهاند اما هنوز بلدند عشق را لمس کنند.دیگر لازم نیست کامل باشی تا دوستداشتنی به نظر برسی.در شصتسالگی آزادی از هر چیز مهمتر میشود؛آزادی نهگفتن بدون احساس گناهآزادی یک روز کامل در سکوت ماندنآزادی سفر رفتن، کتاب خواندن دیر بیدار شدنو زیبا بودن فقط برای دل خودت…یاد میگیری تنها قدم بزنیبیآنکه از تنهایی بترسی.آدمهایی که واقعاً دوستت دارند کنار تو میمانند؛و آنهایی که نمیمانند دیگر دلت را نمیشکنند.در شصتسالگی حتی اگر کسی نگاهت نکندباز هم در ماشینت با صدای بلند آواز میخوانیبرای خودت گل میخریو بیدلیل به آسمان لبخند میزنی.دیگر عجلهای نداری.فهمیدهای زندگی مسابقه نبود؛فقط سفری بود که خیلی وقتها آنقدر تند دویدی که زیبایی مسیر را ندیدی.اما حالاوقتی بیشتر راه را آمدهایدلت میخواهد باقی عمر را آرامتر زندگی کنی؛چایَت را داغداغ ننوشیغروبها را بیشتر تماشا کنیو طعم تمام شیرینی و تلخی روزهای مانده راآهسته با لذت مزهمزه کن@fardadireh
